دست هایش،وقتی در دستم می گیرم تا ناخن هایش را لاک‌ بزنم،خیلی کوچکتر از دست های منست.نرم‌اند و سفید.دلت میخواهد فشار بدهی اما دردش میگیرد:"اووووووی!خاله!دستـــــــــم!" زیرچشمی می پایم‌ش. سرش را کج کرده و چشمش می دود روی دست های من و خودش.یکی یکی ناخن هایمان را مقایسه می کند:شست من،شست خودش،اشاره ی من،اشاره ی خودش،...پاهایش را دراز کرده و هر چند لحظه یکبار دامن لباسش را صاف  و صوف می کند.یک دستش تمام می شود.میگیردش توی هوا.تابش می دهد.از چپ و راست نگاهش می کند.موهایش میریزد توی صورتش.با پشت ِدست کنار میزندشان.بعد یک نچ ِمحکم می گوید:_خسته شدی خاله؟ _نچ! _هوم؟ _عین تو نشد که.برایش توضیح می دهم که ناخن های من از ناخن های او بزرگتر است.بخاطر این‌ است.او هم بزرگ می شود٬دست های او خیلی هم خوشگل تر است. هیچی نمی گوید.خیره نگاهم می کند:ابروها اخمو و لب‌ها چفت شده‌.دست هایش توی هوا.با انگشت هایی که تا حد توان از هم دورند:"خودم!خودم فوت کنم!" مثل یک گربه ی کوچولو جست می زند و از تخت می پرد پایین. دامنش از پشت بالا مانده.بدو بدو،عین پنگوئن ها می دود تا لاک هایش را نشان مامانش بدهد.از آن اتاق صدای مادرش می آید:از خاله تشکر کردی؟ _مرســـــی خاله! همونجوری دوی ِ پنگوئنی می آید بی‌هوا خودش را می اندازد بغلم،تندی بوسم می کند تندی هم می رود.من و میمانم بوی پودر تالک تنش که توی اتاق پیچیده...