کم کم دارم ایمان می آورم که لذت هایی هستند که تاریخ مصرف دارند.که اگر دویدی دنبالشان،از منتهی الیه روبرو و از فرق سر،سقوط می کنی به دره ی زجر.منتهی الیه ش هم یه جور خاصی است که تاچند وقت فرق دره و قله را نمی فهمی.ولی افتادی هاااا.

اگرچه برای من،محرز شدن یک اشتباه با نشدنش توفیری ندارد.خر  ِما هم کَر است هم بدنش لمس است. نتیجتآ نه داد و هوار و نه لگد هیچ کدام کارگشا نیست.فلواقع ما خر  ِخرمانیم!

نمونه اش کتاب خواندن است.یه وقتی از سر ِلذت خواندیم.یه وقتی از سر ِکَل خواندیم.یه وقتی تو رودرواسی گیر کردیم خواندیم.یه وقتی رفتیم نمایشگاه کتاب یه کوه کتاب خریدیم،چاره ای نداشتیم جز اینکه بخوانیمشان.یه وقتی هم که الآن باشه از سر اعتیاد می خوانیم.کلن خواندنمان یه جور بیمارگون شده.از مجله و کتاب و وبلاگ و گودر بگیر تا دفترچه ی راهنمای رشته های دانشگاه آزاد!(از اول تا آخر) تا چرک نویس های امتحانی تااااااا کتب درسی!!! (اصولن از ناراحتی این آخری بود که اومدم پست نوشتم.خواستم بنویسم باز کنم قضیه رو برای خودم که عادت نشه واسم)

حالا دیگر لذت نداشتنش به درک،همه اش استرس و حرص است.حرص ِنخواندن و عقب افتادن ازیک قافله ی موهوم.دیگر اسم وموضوع کتاب مهم نیست.خوب یا بد،خوشم بیاید یا نیاید،باید بخوانم.مبادا فرداجایی باشم و کسی اسم همین کتاب که من خوشم نیامده بیاورد و در مدحش چیزی بگوید و من صم بکم باشم جلویش.حتمن حتی در حد نام ناشر یا طرح روی جلد هم باید چیزکی داشته باشم برای گفتن.

درنظر بگیرید کسی را که غذایی را دوست ندارد اما به زور میخورد.کم کم بالا می آورد.نه بخاطر خودِ غذا که گروهی دیگر با لذت میخورندش.یک مرکز ذائقه هست در ذهن آدم که خوب و بد می کند.یکم مرکز لوسی است.که اگر باب میلش بود همه چیز که هیچ وگرنه می ریزد بهم همه چیز را.همه چیز را هااااا.

حل می شود.دانشکده با آن جو سرد و یبس و بی خاصیت دوباره این لذت را زنده می کند.