بچه که بودم با مامانم می رفتم خرید.کم پیش می آمد بهانه ی چیزی را بگیرم و مثل باقی بچه ها خودم را بکشم روی زمین.فقط یکی دو مورد جهت خمیر بازی.عوضش فکرهای جالبی می کردم. مشغله ام این بود که خانه ی این آقاهه پیاز فروش چه شکلیه.این خانومه دوست مامانم تو خونه چه لباسی می پوشه؟ وقت هایی هم توی خونه وسط کارتون دیدن ازاین فکرا می کردم.حسودیم میشد به خدا که تو آسموناس وهمه رو از بالا می بینه.حتی توی اتاق و زیر پتو هم آدمو می بینه.فکر می کردم که کاش جای او بودم و می دیدم آدم ها را همزمان،در جاهایی که نمی توانم ببینم.

-----------

رویای کودکی هایم است این مجازستان:

می چرخی و می خوانی آدم ها را.می خوانی و می بینی زندگی شان را.می بینی و بازی می کنی باشان نقش‌شان را.سرک می کشی توی کتاب دستشان و چند خط می خوانی باشان.می روی توی چشم‌شان و فیلم می بینی باشان.معاشرت می کنی.مهمانی می روی بدون دعوت،دست ِخالی.وسط شلوغ پلوغی هاشان می روی،سرک می کشی.خبر میگیری.بی آنکه قیافه شان دلت را بزند.بی آنکه بزور عقایدشان را بهت بچپانند.حرف می زنند،گوش میدهی،خواستی حرف می زنی،نخواستی خدافظ. لبخند می زنی و دلگیر می شوی باشان.از این خانه به آن خانه می روی.از در،از پنجره،از دودکش.اگرچه هیچ دری بسته نیست.از روی پشت بوم این یکی،حیاط ِ بغلی را دید میزنی.با دمپایی می روی.وسط راه لواشک کثیف و یخ در بهشت از دست فروش میگیری میخوری.کسی کاری ندارد باهات.کودک درونت ملق می زند برای خودش و تو می فهمی که:دنیای لذت، دنیای کودک درون است.