گفت:«من راز زندگی را به تو می گویم.زندگی؛ چند پلک زدن کوتاه است.هر پلک زدن رویایی دارد.انتخاب با توست که بر سرکدام رویا توقف کنی و دست ازپلک زدن برداری.»

من،محو  ِاو،از همانجا دیگر پلک نزدم.رفت و من تمام پلک زدن هایم را خرج پیداکردن او در رویاها کردم. حالاچندوقت است مرده ام.نه پلکهایم باز میشوند نه دیگر رویایی مانده است برای پلک زدن.