موش خانگی که ساکن خانه روستایی یک کشاورز بود؛یک روز صبح که سرش را از پنجره لانه اش بیرون آورد؛کشاورز و زنش را دید که مشغول باز کردن یک پاکت هستند.موش با کنجکاوی با خود گفت:حتم دارم تو این پاکت یه غذای خوشمزه است.اما وقتی پاکت باز شد؛چشمان وحشت زده موش مواجه با یک تله موش شد.

موش ترسیده و هیجان زده به داخل مزرعه ی کشاورز دوید و فریاد زد:خطر!خطر!یه تله موش وارد خونه شده!یه تله موش وارد خونه شده!

مرغ خانگی که در همان حوالی پرسه میزد؛با بی تفاوتی گفت:آقا موشه تله موش مشکل شخصی خودته؛ممکنه واسه تو یه مسئله ی مرگ و زندگی باشه؛ممکنه واسه تو یه خطر قطعی باشه؛اما از اونجا که هیچ ضرری واسه من نداره نتیجتآ هیچ ربطی هم به من نداره!

موش سرخورده و ناامید از مرغ بدون اینکه حتی به او تذکر دهد که کاربرد کلمه ی نتیجتآ درست نیست؛به سراغ گوسفند رفت و گفت:«آقا گوسفنده کشاورز یه تله موش آورده تو خونه.خطر ما رو تهدید میکنه»گوسفند با ابراز همدردی کفت:«خیلی متأسفم آقا موشه؛اما برای این موقعیت خطرناکی که واسه تو پیش اومده کاری ازدست من بر نمیاد»موش سرخورده از مرغ و گوسفند به سراغ گاو رفت که او هم ماع ماع کنان پاسخ داد:«تو یه حیوون کوچیک و موذی هستی.تله موشآخر و عاقبت محتوم موجودیه که به آدم هافایده نرسونه»

موش به لانه اش برگشت و از شدت ترس هر چه سعی کرد خوابش نبرد.نیمه های شب بود که صدای تله موش برخاست.همسر کشاورز سراسیمه از خواب پرید تا ببیند کار موش تمام شده است یانه.متأسفانه او در تاریکی متوجه نشد که دم یک مار سمی لای تله گیر کرده است.مار عصبانی زن کشاورز را نیش زد و کشاورز مجبور شد همان نیمه های شب همسرش را به بیمارستان ببرد.در بیمارستان دکتر پس ازمداواهای اولیه به کشاورز توصیه کرد برای پاییت آوردن تب همسرش به او سوپ مرغ بدهد.کشاورز در بدو بازگشت؛مرغ خانه اش را سر برید و از گوشتش سوپ خوشمزه ای درست کرد.همسر کشاورز خوب نشد و همچنان بستری ماند.دوستان و آشنایان دسته دسته برای دیدن او به خانه ی کشاورز می آمدند و از انجا که بعضی از آنها از راه دور می آمدند؛کشاورز برای تهیه ی سور وسات آنها مجبور شد خدمت گوسفند هم برسد.القصه همسر کشاورز حالش بد و بدتر شد نهایتآ مرد.افراد زیادی برایتشییع جنازه ی او آمدند و کشاورز مجبور شد برای تأمین شام شب تشییع جنازه گاو را قصابی کند.طبق آخرین اخبار هنوز مه هنوز است موش با خیال راحتو بدون کوچکترین دغدغه ای روزگار میگذراند.

پ.ن۱:اگه کسی ازت کمک خواست کمکش کن.جهنم از صوابی که داره؛وقتی اون تو خطره  یعنی اینکه تو هم ممکنه تو خطر باشی!(اینو میگن اند نقد و نقادی!)

پ.ن۲:جانم؟با منی؟خوب بفرما؟.. .. . . .کی؟من؟ من همچین حرفی زده بودم؟؟امکان نداره. محاله. شایعه است عزیزم.شما چرا باور کردی.از توبعید بوداااااا 

پ.ن۳:همچنان نیازمند یاری سبزتان هستیم.دعا کنید!بیشتر عزیزم!بیشتر از اینا باید دعا کنی .کار ما با ۵ دقیقه و ۱۰ دقیقه راه نمیفته.