...

«این دیگه چیه؟»

«سایه ی پرنده.»مرد این را گفت و آمد طرف صندلی آقای هنلی و سایه را کنار پای او پهن کرد زمین.

بعد یک چکش عجیب غریب برداشت و میخ هایی که سایه ی آقای هنلی را به تنش وصل کرده بودند،کشید.سایه را با دقت تمام تا کرد و گذاشت روی صندلی ِکنار آقای هنلی.

آقای هنلی گفت:«دارید چی کار می کنید؟»نترسیده بود،فقط یک خرده کنجکاو شده بود.

مرد گفت:«سایه تون رو تن ِتون می کنم.»بعد سایه ی پرنده را به پاهای او میخ کرد.باز جای شکرش باقی است که درد نداشت.

مرد گفت:«تموم شد،بفرمایید.٢۴ ماه وقت دارید پول تلویزیون رو بدید.هروقت قسط‌تون تموم شد سایه ها را عوض می کنیم.ولی به‌تون می آد،ها!»

آقای هنلی زل زد به سایه ی پرنده که از پاهایش زده بود بیرون.بعد فکر کرد که بدک هم نیست!

وقتی از اتاق آمد بیرون،دختر خوشگل پشت میزگفت:«وای!چقدر عوض شدید!»

...

از داستان پرنده های وحشی بهشت اثر ریچارد براتیگان