سک می زند.ازتو.توجه نمی کنم.مثل چاهی که از آب باران پر شود بالا می آید.می آیدو می آید و یک آن،دست می شود و بیخ گلویم را میگیرد.آرام آرام میگیرم و بازشان می کنم.دانه دانه انگشتهای یخ کرده اش را.جایشان میماند روی گلویم.چندوقتی فراموش می کند.همان پایین ها میماند و همه چیز را میریزد بهم،زیر و رو میکند همه جا را.بی فایده.تا دوباره پر شود چاه و بیاید بالا.