بعضی حرف ها تو دل آدم میماند.برای همیشه.قرار نیست به کسی گفته شوند.تقدیرشان اینجوری است.مثل بعضی اشک ها که هیچ وقت ریخته نمی شود.نه که تو نگهشان داری.نه.خودشان غُد اند.نمی آیند پایین.آن حرف ها هم لجبازند.نمی خواهند کسی بشنودشان. میمانند همانجا که هستند.میمانند و تو چندسال بعد می روی دکتر می گوید تیروئیدتان مشکل دارد.بزرگ شده.تقصیرش نیست.چه میداند حرف ِ نگفته است.شاید هم میداند به رویت نمی آورد.می اندازد گردن تیروئید بدبختت.یا آن اشک ها.میمانند آنجا و چندسال بعد که نشسته ای جلوی آن دستگاه ها و چونه ات را گذاشته ای روی لبه اش، توی چشمت را نگاه می کنند و میگویند "چشمتان  آب سیاه آورده.زیاد توی آفتاب می روید؟" میدانی؟ منظورم اینست بهرحال آن اشک ها،آن حرف ها کار خودشان را می کنند.