می نشینی روی زمین و آن حافظ توی دستت را نشان می دهی و می گویی:« باور نداری؟از حافظ بپرس.»از آن دور که هستی ضخامت دیوان را میگیری سمتم که یعنی نیت کن.خوب میدانم همیشه کلاه سرم می گذاری.خودت خوانده ای،انتخاب کرده ای،کاغذ لایش گذاشته ای حالا میخواهی به حساب نیتم برایم بخوانی._«اوهووووووووووو! نیگاش کن.از این قیافه ها گرفتن نمی خواهد که.نخواه.برای خودم میگیرم.» بعد خیره می شوی به عکس حافظ روی دیوان.میگویی باهاش چشم تو چشم که باشی رویش نمی شود فال بد بهت بیندازد.فاتحه هم نمی خوانی.بعد که خوب زل زدی توی چشم هایش و باهاش اتمام حجت کردی یه بسم الله می گویی و تمام.فالت درآمده:

ببرد از من قرار و طاقت وهوش      بت سنگین دل سیمین بناگوش

نگاری چابکی شنگی کلهدار        ظریفی مه وشی ترکی قباپوش

زتاب آتش سودای عشقش           به سان دیگ دایم می زنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر        گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم         نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده است     بر و دوشش برو دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توست حافظ        لب و نوشش لب و نوشش لب و نوش