سر ظهر که باشد و تیغ آفتاب گردن بزند وآب مغزت را ببینی که دارد بخار می شود،به هر وسیله ای آویزان می شوی که به خانه نزدیکت کند.تاکسی ها که دیگر صرفشان نمی کندصبح ها سر کار بیایند.یا اگر آمده اند دوتا دربستی گرفته اند و رفته اند.تویی و اتوبوس واحد و لشکر یزید منتظر اتوبوس.

با هر ژانگولربازی ممکن سوار اتوبوس می شوم.از بوی عرق و دعوا سر باز کردن یا باز نکردن پنجره ی اتوبوس، صحبت راجع به سریال های تلویزیونی و ناله نفرین به مسبب گرانی و گرما که بگذری،میرسی به راننده که گهگاه میزند روی ترمز و موج آدم که میریزد جلوی پایش و او که هوار می کشد:"دِ بگیرید خودتونو"

از بین چادر ملی اینوری و شال نیم بند آنوری دوتا دختربچه ی نوجوان میبینم.انگار از کلاس طراحی برمیگردند خانه.دستشان تخته ی طراحی است.یکی شان مانتوصورتی ومقنعه سفید و دیگری مانتو شلوار سبزکم رنگ و مقنعه ای مثل مال دوستش.مثل سنشان حرف می زنند.تند تند.امان ِهم نمی دهند.تا این بیاید آب دهنش را قورت بدهد و نفس تازه کند آن یکی،چیزی تعریف کرده و ریسه رفته.

گویا یکیشان همین اواخر رفته دبی.برای دوستش تعریف می کند از آن دنیا:"رفتیم کانسرت لیلا فروهر! نمیدونی چقدر زشته.اصلن شبیه آهنگ هاش نیست.خیلی چاق و قدکوتاهه.تا اینجای منه!_به شکمش اشاره می کنه_مامانم میگه روزی چل بار عمل میکنه.بعد لیلا فروهر کامران هومن اومدن.اگه بدونی چه خوب بود.اینقد خوش گذش.هومن همش داشت به من و خواهرم نگا میکرد.اینقد خوشکل بود.از آهنگاش هم بهتر" 

اون یکی با چشمای گشاد شده انگار که یک حرفی را زوری توی دهنش نگه داشته یهو می پرسد: "کانسرت چیه؟" دخترک بغلی دستش رو زیر چانه اش میزند_انگار که بخواهد مسئله ی فلسفی سختی را به یک بچه حالی کند_:هوووووم!خوب ببین.مثل عروسیه.عروسیه رفتی؟   ــاوهوم.اوهوم  ــ کانسرت یکجور عروسیه ولی گنده تر.صداش بیشتر. آدماش بیشتر. اینجا که می رسد٬اتوبوس می ایستد و دخترک هول هولکی پیاده می شود و به دوستش می گوید که عصر زنگ می زند خانه شان وادامه اش را تعریف میکند.من میمانم که این کانسرت که این بچه می گفت همان کنسرت است؟!