همان موقع که خم شدی بند پوتین هایت راببندی.یادت هست چه گفتی؟نه.نمانده.میدانم که نمانده.تو این چیزها یادت نمی ماند که.من اما یادم مانده.من فقط این چیزها یادم میماند.من اصلن موقع خواندن همه ی کتاب و جزوه های این چندساله همیشه حواسم بوده که این چرندیات جای حرفهای تورا در مغزم تنگ نکند.اما تو؟ تویی و آن عکس چه گوارایت.تویی و آن موزیک های عجق وجق.تویی و مارکس و لنین.تویی و آن کتاب های تمام نشدنی فلسفه ات.حواست هم به من نیست.هیچ وقت.تاریخ تولد ارنست جانت را جشن میگیری و تاریخ تولد من!؟نمیدانی چرا یادت نمی ماند.آن کیف پولی که برایت خریدم،چقـــدر وسواس داشتم جای عکس داشته باشد.عکس مرا بگذاری آنجا و هرجا تنها شدی در بیاوری نگاه کنی.اما تو چه کردی؟رفتی عکس آن یارو را گذاشتی جای عکس من.رهبر نمیدانم چی چی های جهان! هاااای! یادت نیامد حرف آنروزت را؟نیامده.بعید است یادت بیاید.ارزش خاطر سپردن نداشته حتمن.تویی و این منطق اعصاب خورد کنت! ولش کن.خودم میگویم چه گفتی.گفتی:«دل نبند.به هیچ کس.به خدا هم دل نبند.آن هم به موقع اش جاخالی میدهد.خودت باش.مگر چه می شود.هیچ کس تا حالا از تنهایی نمرده» حالا که این نامه را برایت می نویسم میخواهم یکبار هم که شده نشان بدهم راست نمیگویی.آدم از تنهایی میمیرد.این قهوه ی مسموم را که تا ته بنوشم ازتنهایی میمیرم.