صبح شنبه ـاز در خونه که می خوام بزنم بیرون مامانم وراندازم می کنه و میگه:مامان جان شلوارتو یه کم بکش پایین.اگه یه خورده دیگه بکشمش پایین زمینو جارو میکنه.میزنم بیرون.سوار تاکسی میشم.رادیو روشنه.اخبار ساعت ۵/۷ اعلام می کنه که با خانم های بدحجاب در سطح شهر برخورد میشه.راننده تاکسی توی آینه یه نگاهی به من و دوستم می کنه و پوزخند میزنه.به خودم شک می کنم.زیرچشمی(طوری که کسی متوجه نشه)خودمو ورانداز می کنم.مانتومو که تازه خریدم.گشاد و تا زیر زانو.شلوارلی ام هم بلند.مقنعه ام هم معمولیه وموهام زیاد بیرون نیست.آرایشم هم که زننده نیست(البته اگر به نظر شما کرم ضدآفتاب و یه رژ صورتیه کم رنگ زنندس! اون یه بحث دیگه اس)پس این مرتیکه چرا پوزخند زد؟بی خیالش میشم.میرمو میرسم دانشگاه.موقع برگشتن منتظر تاکسی ام که میبینم گشت ویژه کنار خیابون نگه میداره و با دو تا دختر بحث میکنه وبعد از چند دقیقه کل کل:کشون کشون سوارشون میکنه.همه ی مردم ایستادن و تماشا میکنن.انگار سیرک اومده.یادم به صحبتهای فرمانده ناجا میفته که گفته بود برخورد با بدحجابان در ۳ مرحله صورت میگیره.مرحله اول:تذکر!

میامو میرسم خونه.تلویزیونو روشن می کنم.یک خانم کاملآ محجبه(با چادر)نشسته وبرنامه اجرا می کنه.کانال بعدی داره دعا میذاره.کانال بعدی فوتباله.میزنم رو ماهواره.مجری برنامه یه خانمه با موهای بلوند بلند.از اون آرایشا کرده که اینجا اگه داشته باشی می گیرنت.یه کت و دامن ساده.نشسته و داره با کسایی که از ایران تماس میگیرن حرف میزنه.آنقدر غرق فکرم که صحبتاشو نمی شنوم ولی فکر کنم یه روانشناس یا روانپزشکه.دوباره میزنم تلویزیون خودمون.هنوز همون خانومه داره برنامه اجرا می کنه.صحنه ی سوار کردن اون دخترا و جمعیتی که ایستاده بودن و اونا رو تماشا می کردن تو ذهنم میاد.خنده ام میگیره.به قول صادق هدایت:گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد.تلویزیونو خاموش میکنم ومیرم که بخوابم...