ساعت ها هم که بنشینم و به سقف اتاق نگاه کنم، آخر دست یک نقطه ی سفید جدید پیدا می کنم. خسته نمی شوم از اینهمه سفیدی.زندگی ام شده است همین ها. همین نقطه های سفید. پیداشان می کنم و برایشان عرض و طول سقفی درنظر می گیرم. دیشب خواب دیدم نقطه ها راکه پیدا می کنم،می کَنَم از سقف و میذارمشان بغل دستم. اینقدر پیدا کرده ام و گذاشته ام این بغل که همین روزاست که غرق شوم بینشان.