برای چشم انتظاری‌های یک پدر

بیخودی نشسته ‌است آنجا.کنار طاق بازار. صبح به صبح،بعد از نماز می رود می نشیند آنجا. گهگاه تسبیحی هم دستش است.دیگر مسجد نمی‌رود،پشت به مسجد هم می‌نشیند. با هیچ کس حرف نمی زند.هرکه را رد می‌شود سرتاپا نگاه می‌کند.انگار دنبال کسی‌ست. گاهی کسی را نگه داشته و با عکس توی جیبش قیاس کرده و ...بی نتیجه.هیچ‌کس او نیست.پیر شده‌است دیگر.حافظه اش رفته، قیافه‌ی بچه اش را هم با خود برده. غروب چهارپایه اش را برمیدارد، دوسوی گذر را نگاهی می‌اندازد و کشان کشان خودش را به خانه می‌رساند. آنجا هم رو به در ِ حیاط ؛منتظر می نشیند و فکر می کند.فکر می کند که اگر شهر نیامده بود،اگر همانجا در روستا مانده بود و روی زمینش کار میکرد،اگردانشگاه نفرستاده بودش ـ آن دانشگاه لعنتی ـ اگر آن اتفاق ها نیفتاده بود،اگر کمی سواد داشت،اگر زورش می رسید،اگر و اگر و اگر و... هرشب خوابش می برد با این فکرها شاید که در خواب ببیند جوانش را.