سربرمیگردانم،پشت سرم ایستاده ای.با نگاه یکنواختت.همان شکلی که همیشه هستی.با همان پیرهن راه راه . همان لبخند محو و همان چشم‌های معمولی ِخاص. روبرو هم تویی.نشسته‌ای آنطرف میز.نگاهم می‌کنی.همان شکلی.همان همیشگی.همان لبخند معمولی ِخاص با چشمهای محو. میخوابم.رویا هم تویی.همان که پیرهنش همان است.چشم و همان لبخندها. خوب میدانم بیدار هم که بشوم٬ سقف اتاق دوتا چشم است.معمولی ِمحو.بنشینم لبه‌ی تخت ٬زمین یکهو می‌شود تو. یک توی محو با همان پیرهن و یک لبخند و دوتا چشم.توی چشم که باشی همین است.راه علاج هم ندارد...