ما آمدیم؛ مکان را ‌شکستیم به سیاره و خشکی و قاره وکشور و شهر و روستا و خانه و اتاق و تخت. زمان را ‌شکستیم به سال و ماه و هفته و روز و ساعت و دقیقه وثانیه و لحظه. انسان راشکستیم به من و تو او و ما و شما و ایشان. خدا را شکستیم به  بت و گاو و خورشید و انسان و هیچ. حالا خسته از اینهمه تلاش، نشسته ایم وسط تکه‌های این پازل. میخواهیم بسازیمش ازنو.گیج و خسته و مبهوتیم اما.حالا چند وقت است. میسازیم و می‌شکنیم.دلخوشیم به این مشغولیت.کسی یادمان نداد٬ همین است زندگی، مگرنه؟