اول‌چیز خدا نبود.آدم هم نبود.فرشته معنی نداشت چه برسد که خوب هم باشد.

آدم که نبود،لب نبود،نفس نبود،صـــدا نبود.حرف نبود،کلمه نبود،رابطه نبود...حیات نبود.

اول‌چیز نقطه بود.نقطه ای که از تنهایی کش آمد و خط شد.خط‌ شد اما یک خط تنها.خط ایستاد.چشم دوخت به دوردست‌های سفید.هیچ بود وهیچ.تنها غیرهیچ سیاه، خودش بود. داد زد،صدا شد. نشست همانجا؛ خم شد.خط شکسته شد.دوباره بلند شد رو به دوردست‌ها داد زد.دوباره نشست.محکمتر تاخورد.

روزها گذشت. هفت یا چهل روز.گذشت.آنقدر نشست و برخاست که شکست، از جای همان تاخوردگی‌ها. شد دو خطِ نو. برگشتند و بهم نگاه کردند، پیچ‌وتاب خوردند.دست‌های هم را گرفتند.شد قلب.تنهایی رفت وسط آن دو خط خمیده قایم شد.

بعدن خدا و فرشته‌هایش از راه رسیدند و خاک و گل آوردند و آدم ساختند دور آن دو خط خمیده...