انگشتر را دور انگشتش چرخاند.گردنش را کمی خم کرد.دست برد قاشق رابرداشت و چند دور در قهوه گرداند، شاید شکرهای فرضی را حل کند.صدای قیژ قیژ پله‌های چوبی بلند شد.یک‌نفر بود.سربرگرداند برای صاحب پاها.لحظه‌ای طول نکشید که یک جفت پای دیگر، پله‌ها را از شوق همراهی اولی،دوتا یکی‌کنان،بالا آمد. ناامید روگرداند از پله‌ها و دوباره به موج‌های دوار قهوه خیره شد.به ساعتش نگاه کرد:ده دقیقه به شش. ده دقیقه به پایان دوساعت مانده بود.همان دوساعت هر روزی.

انگشتش را برنگین‌های ریز انگشتر کشید. بدون نگاه شمردشان.چهارتا بودند.یادش آمد او روز اول گفته بود:" عدد چهار برایم مقدس است ،مقدستر ازهفت.بخاطر همین روزی چهارتا اس ام اس میدهم،چهاربار زنگ می‌زنم، قرارمان هم ساعت چهار...اوه!راستی! پیرهن چهارخانه هم می‌پوشم!" یادش آمد که چه خندیده بودند هردو به این چهارخانگی پیرهن.

ده دقیقه گذشت.نگاهی به ساعت مچی انداخت.شش بود.فیکس.قاشق رابالای دفترچه‌ی یادداشت گرفت. صفحه‌ی خاصی را باز کرد،چندقطره قهوه بر آن چکاند.با بی‌میلی قهوه‌ی سرد را سرکشید و شکلات بغل قهوه را در جیبش گذاشت.سرسری نگاهی به میزهای دور ونزدیک کرد.با آرامش عمدی از پله‌ها پایین رفت به امید یک ساعت چهار دیگر.