همه چیز خیس است.خیس ِخیس! گاهی قطره‌ای می‌‌افتد از گوشه‌ی چیزها.از گوشه‌ی کتاب‌ها،از گوشه‌ی مانیتور،ازگوشه‌ی پرده،از گوشه‌ی کیف کولی‌ که دوسال است کنج کمد افتاده یا لباس‌های آویزان از چوب‌رختی.همه خیس‌اند.هر چیزی که یک روزی دست زده‌ام بهش،این‌رزوها خیس است. خیسی‌ای که نمی‌دانم از کجا آمده.مثل یکجور شبنم غلیظ است که روی همه چیزم را گرفته.به همان تازگی شبنم اما صدبار شفافتر.بعضی چیزها کاملآ از دست رفته‌اند،دفترچه‌ی یادداشتم از خیسی له شده.

قطره‌های عجیب خیسی‌ انگار توی هوا مخلوط نشدنی‌اند.می‌ایستم جلوشان،می‌کشم‌شان توی ریه‌هایم. سنگین‌اند.مثل بوران، هوهوکنان می‌پیچند توی مسیر تودرتوی بدنم.خیس می‌شوم از درون.حالا از حلق وحنجره‌ام،از نایژه هایم‌،از حبابچه‌های ریه‌ام،از همه شان همان خیسی می‌چکد.تا چندوقت دیگر از درون له می‌شوم؛مثل دفترچه‌ام...