این یکی خوب می بیند،آن یکی نه.میلیمتری که کمکی ِ یکی‌شان جابه‌جا شود،همین حکایت است: آسمان؛ نصف ابری_نصف کمرنگ است.درخت ها؛ نصفشان آرام در باد می پیچد نصفشان نمی پیچد. ماشین ها که رد می شوند؛یک‌طرف‌شان آدم نشسته یک‌طرف‌شان ابرهای محو.کفش هایم را بگو.یک لنگش خاکی ِشفاف است یک لنگش تار ِ تمیز.دوستم؛ نیمی غریبه و نیمی دوست! هراسناک از غریبه، باز می کنم،می بندم، تنگ می کنم، دوباره و دوباره و چندباره.شاید آن نیمه هم آشنا شود یا حداقل از غریبگی درآید...چند لحظه بعد همان همیشگی است.

باوضوح و بی وضوحش چه توفیر دارد این دنیا.یا این دنیاها.یا این گمان های خام یا شاید هم دنیای دیگری بود یهو رخ نمود.نمیدانم..