آقا جانشان که مرد٬ بیرونم کردند.نان اضافی نداشتند که نان خور اضافی بخواهند.افتادم به کلفتی.رفتم عمارت مجاور،شدم لَلِه بچه شان.همین یکی بود.بچه هم نبود خیرنداده.دیو ِ سه سر کم ِ یک نفسش بود.محض تادیب دو سه نوبت تا ته زدمش.اگر افاقه میکرد محض خنکی دل خودم هم که شده میزدم.اما نکرد.سه ماه نشد چو افتاد آقاشان هوس زن دارد.تفال زدم،خوب گفت.استخاره کردند،خوب آمد.فکری شدم.هرچه بود خلاصی بود از دست این زبان نفهم.ندیده بودمشان.هر کسی مجال دیدنشان را نداشت آخر. به صرافت افتادم غفلتی سبز شوم سرراهشان بلکه نظرشان گرفت.مهپاره بودم مثلن.شد هم.دیدنم و ...دیدمشان.دیدن همان و دل آشوبه مکرر همان.آقا که آقا نبود، آآآغا بود! یلی بود.مثلش نبود آن حوالی؛ موهای موجدار بلند،چشم های میشی و سبیل و محاسن خط گرفته با کت ماهوت ِقهوه ای.عجیب برازنده شان بود.ماشاالله ماشاالله.قربان قدشان....ده روزه نشد که پیغام آمد ازشان:"از آن یک نظر،تاب دل نداریم.چه کردی با ما؟!" پیغام پس ِ پیغام بود تا شب چهل،که قرار همبستری گذاشتیم.روز نشد که عزراییل بساط را یکسره جمع کرده و به دوش گرفت و با خود برد........هم او اول وآخر عاشقی بود.