-آرایشگر(با لبخند مهربانانه و مادرانه ای):عزیزم دفعه اولته برمیداری؟

-من:نه

-آرایشگر(با لبخند محوتری):هووووم....(و پس از چند ثانیه):آها! از اونایی که وقتی میخوان برن جشن یا عروسی یا ... برمیدارن.آره؟

-من:نه

-آرایشگر(درحال کفبرانه ای):هوووم.....(و خفه خون میگیرد و بقیه ی حرفهایش را ساب وکلایز می کند:" اَه! اَه! آدم چندشش میشه دست بزنه! ایییییی!خجالت هم نمیکشه! اسم خودشو میذاره دختر. چیشششششششش!...." )

-من:(فقط لبخند ممتد از نوع ِ"همینی ام که هستم همینم میمونم جیگرم" تحویل میدم)

 

پ.ن:دو روزه یه سوسکی در یک حرکت خودجوش خودشو مرده و انداخته زیر میز من؛همونجایی که پامو میذارم.هی پام میخوره بهش، هی یهو پامو پس می کشم.قراره فردا تصمیم بگیرم که کی ورش دارم بندازمش دور.