یک کیف عجیبی داره.بند کفشاتو محکم کنی و بزنی از خونه بیرون.راه بیفتی به سمت نامعلوم آباد.دنبال نیست درجهان.اولش سوار اتوبوس واحد بشی و تا ته خط باهاش بری.دوباره از اونجا یه اتوبوس دیگه.با اونم تا ته خطش بری.بعد که خوب دور شدی، راه بیفتی تو خیابونا.ببینی همه چیو. یادت بره کی بودی،کجا بودی،چی کاره بودی،بچه ی کی بودی،اسمت چی بود.بشی مردم.بشی ملت.از همونا که وقتی تو اخبار داره نتیجه سرشماری رو اعلام می کنه، نشونشون میده.همون یه عالمه آدمی که دارن تو یه راسته راه میرن.از بالا به پایین.از پایین به بالا.رنگ و وارنگ.تو هم میلولن.نگاشون کنی.دقیق شی بهشون.به اون بچه هه که روبروی اسباب بازی فروشی میخ شده. به اون مامانه که دست اون بچه هه رو هی میکشه.یا اون میوه فروشه که با وسواس میوه درشتا رو سوا میکنه،کوهکی میچینشون جلوی سینی.مهمش اینه که تو هم ماهی ِ همین دریایی؛هرچقدر هم که کز کنی توی سوراخت گم نمی شی که.