گفته بودم که کتاب کاندید ولتر را میخوانم.تمام شد.کتاب خوبی بود.از اون کتابایی که از دستم نیفتاد.خیلی وقت بود چنین کتابی به تورم نخورده بود.بله دقیقآ ساعت ۱۱:۳۷ روز ۳۱/۲/۸۶ در حالیکه همه ی همکلاسی ها مشغول مرور جزوات بیوشیمی بودند و خود را برای امتحان ساعت ۱۲:۳۰ آماده میکردند؛اینجانب با بی خیالی هر چه تمامتر مشغول مطالعه ی کاندید خان بودم.دوستان هم کلی دستم انداختند که آره برای گلاره خانم قرار است از این کتابه سوال بیاد!(شما به بزرگی خودتان ببخشید.خرخوانند.حرجی برشان نیست.شوخی هایشان هم ...تقصیر ما چیست؟حالا شما ببینید ما وسط این جماعت خرخوان چه میکشیم!خدا صبرامان دهد.الهی آمین!)اما ... اما طی یک عمل شجاعانه ـ احمقانه (یکجور حماقت خطیر)اقدام به نقد این کتاب از دیدگاه شخصی مان نمودیم؛امید که این کتاب را مطالعه کرده باشید یا مطالعه کنید و بتوانیم یک کل کل جانانه ای هم سر این موضوع با هم داشته باشیم!  برو بریم:

شخصیت اصلی داستان؛کاندید فردی است ساده لوح که در قصر تاندرتان ترونخ در آسودگی مطلق زندگی میکند ؛یکروز به جرم عشق ورزی به دختر صاحب قصر(جناب بارون) از آنجا بیرون رلنده میشود.او که تا اینجای زندگی تحت تأثیر آموزه های استادش ـ پانگلوس ـ همه چیز را در بهترین حالت ممکن می بیند با خروج از بهشت ساختگی استاد و برخورد با مشکلات مختلف؛ لحظه به لحظه به ساده لوحی خود بیشتر پی میبرد تا نهایتآ در پایان قصه در کنار استادش به پوچی عقیده ی اولیه شان پی میبرند.

احساس میکنم که خیلی شبیه کاندید هستم.البته کاندید ابتدای قصه!بنظر میرسد که تازه مرا از قصر بارون بیرون کرده اند.البته کسی مرا بیرون نکرده.من خودم بیرون آمدم.بیرون آمدم تا ببینم پانگلوس راست میگوید یا نه.خیلی جالب است در تمام قسمتهای داستان که کاندید شک میکرد من هم با او شک میکردم.واقعآ شبیه او هستم.

نکته ی دیگر که توجهم را جلب کرد شوخ طبعی یا به قول نقادان ولتر هجو ولتری است که بیشتر در مورد کشیش ها و روحانیون ادیان دیگر؛نجیب زاده ها و نجیب زادگی و البته خوشبینی مطلق بکار گرفته میشود.باز هم بنظرم مضحک ترین قسمت قصه سخنرانی های پانگلوس است که در تمام انها سعی شده افکار غلی وقدری او به سخره گرفته شوند.آنجا که در ادامه ی هیچ معلولی بی علت نیست مثال میزند که:«توجه کنید که بینی ها برای آن ساخته شده اند که بتوانیم عینک بزنیم»اگرچه به نظام علی معلولی معتقدیم اما پر واضح است که بینی برای نفس کشیدن است نه عینک زدن!

جالب است که هر وقت شخصیتی در داستان ظاهر میشود که پیرو فلسفه ی خوشبینی مطلق است فورآ بلایی سرش می آید که برای مدت طولانی از داستان حذف میشود.بعد هم که برمیگردد از افکار قبلی اظهار ندامت میکند!

و چقدر این کتاب ساده تضادهایمان را نشان میدهد.آینه ای تمام نما که تناقضات انسان ها و عقایدشان را درآن ببینیم!انسانهایی که به نام خدا و آرمان و عقیده براحتی دیگران را جریمه میکنند و گاهی قربانی و خود بر خلاف عقایدی که تظاهر میکنند ؛عمل میکنند بی هیچ عذاب وجدانی!

اگرچه عده ای سعی کرده اند این کتاب را به نام اسلام و برتری مسلمانان بزنند(چون در پایان قصه شخصیت های اصلی داستان نزد  یک دهقان مسلمان به پوچی تفکرات خود پی میبرند و راهکار پیشنهادی دهقان آنها را به خوشبختی میرساند و  نیز پایان قصه در یک کشور مسلمان اتفاق می افتد) من اما نظر دیگری دارم.راهکار پیشنهادی دهقان یک قانون کلی است و مختص یک دین و یک پیغمبر و عصرنمی باشد؛ این که انسانها کار ـ خانواده و ایمان را محتوای زندگی خود قرار دهند!

علیرغم جبهه گیری های خاصی که در مقابل ولتر به عنوان یک فرد دین یا خدا ستیز میشود؛معتقدم که آدم معتقدی است.حقیقت اینست که ولتر نمی توانسته در مقابل«مجازات به جرم ابراز عقیده» سکوت کند.مجازاتی که با پشتوا نه ی مذهب صورت میگرفت.چیزی که در زمان ولتر بسیار شایع بود(و البته در زمان ما!)

آنچه مشخص است تأثیر ولتر بر آزاداندیشی  و رفتار مسالمت آمیز انسان هاست.هجو ولتری اگرچه موجب مخالف تراشی های بی دلیل برایش شد(نظیر کشیشانی که حاضر به اجرای مراسم مذهبی بر جنازه اش نشدند!)اما بی آن هم کلامش تا این حد نفوذپذیر و همه گیر نمیشد.و در اخر بخاطر اثر گذاری خاص ولتر بر تحولات اجتماعی عصر خود؛قرن ۱۸ ام را به نام او زدند.(مفت چنگش!)

پ.ن۱:فکر میکنم جامعه ی ما به چند تا ولتر نیاز دارد اگرچه من هر چه گشتم حتی یکی هم پیدا نکردم!

پ.ن۲:حماقت کرده ایم مرد و مردونه هم پایش نشسته ایم و نقدهایتان را با آغوش باز!!! پذیراییم.