عشق نیرویی است در عاشق،که او را به معشوق می کشاند؛ و دوست داشتن جاذبه ای در دوست،که دوست را به دوست می برد....دکتر شریعتی

 

باران که میزند ابر ها سبک می شوند،اما سخت.انگار فشار می آورند به خودشان.انگار زور می زنند یکجورایی . برف اما نه.یک حال دیگری است.خودشان باریدن می گیرند ابرها.کلی راه می روند و آخر سر انگار می نشینند یک گوشه ای و از ته دل برای خودشان دل می سوزانند.از ته دل اشک می ریزند.اشک سرد.آه تفتیده ی دلشان را می کنند اشک سرد.که بچه ها بازی کنند با آن.که کسی آدم برفی بسازد برای کودکی.که کودکی بخندد.که تو گوله ی برفی بندازی به من و من فرار کنم از تو؛دلشاد بخندیم.

گمانم رسمش همین است که ابرهای زمستانی می کنند.که بشینی و درد خودت را داشته باشی.که وقتی می خندی یا می خندانی فقط خودت بدانی که همان وقت عصاره ی قلبت دارد چک چک می کند.که دردش فقط مال خودت باشد.که حتی اشک هایت هم کسی را نیازارد.که نه فقط کسی را نیازاری که شاد هم بکنی.که من هیچ وقت نمی فهمم چرا.

شنیدم که ابرها خیلی راه باید بروند تا باریدن بگیرند.خیلی بیشتر از آن بروند،بروند تا دورها تا برفشان بگیرد.من هنوز گرفتار رگبارهای پراکنده ی زورکی ام.هنوزم مانده تا برف سنگین و متین...