)- یه چیزی ته ِ دلم وول میخوره. گمونم باید همه اتاقو با شمع روشن کنم.وایسا شمعا رو روشن کنم. نمیدونم چرا اما فکر می کنم این کار حالمو خوبتر می کنه.

)= خوبتر؟!خوبی الآن؟

)- اه! این کبریتا که همشون نم گرفتن! وایسا برم فندکمو بیارم... پس کو این لعنتی! همینجا باید باشه _ کیفشو سروته می کنه و چندتا ماتیک و مداد رنگی و یه جعبه ماربورو میریزه پایین_ آها! ایناهاش _ تیک! ...دوباره .. تیک!..دوباره...تیک!....._ این دیگه چه مرگشه؟هفته پیش پرش کردم که!احمق ِ الاغ!

)= بیا من فندک دارم.

)-نه خودم دارم.واستا الآن پیداش می کنم این لعنتی رو.کثافت ِ آشغال!مگه دستم بش نرسه!

)=کی؟

)-کی!بابام! همین فندکه دیگه!_ تیک!...تیک...تیــــک!_ آها روشن شد!

)=فکر کردم میخوای شمعا رو روشن کنی.

)-نه بابا.شمع چیه.منو این لوس بازیا؟! اینا رو اون احمق خریده بود واسم.حالا هم که نیستش خبر  ِ مرگش! وایسا وایسا حالا که حرفش شد،کمک کن بریزمشون دور این آشغالا رو.

)= !!!