ـ کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده ام ـ ۱۰ دقیقه ای طول میکشد.توی این مدت یک پرادوی سفید؛یک BMWمشکی؛یک . . . از جلویم رد میشوند.نگاهم از ابتدای خیابان تا آنجایی که دیگر از نظر محو میشوند؛دنبالشان می کند.خودم را توی آن ماشین ها  تصور میکنم و به خوشبختی سرنشینان مرفهشان فکر میکنم(اعتراف میکنم که بهمین خاطر چند تا تاکسی را از دست دادم)یه نگاه به دورو برم می اندازم.نه. تنها نیستم.دیگر این فرایند اپیدمی شده است.گرچه خیلی ها غرورشان اجازه نمی دهد نشان دهند؛با این وجود اگر بخواهی میتوانی ببینیشان.اگر بخواهی!

ـ توی تاکسی نشسته ام.چراغ قرمز میشود و تاکسی پشت چراغ  میماند.سیل بچه هایی که هر کدامشان چیزی به دست دارند بسمت ماشین ها روان میشود.یکی آدامس؛یکی گل؛یکی لنگ؛یکی . . . هر چه التماس میکنند هیچ!راننده ی تاکسی با عصبانیت شیشه را بالا میزند و بی تفاوت با پیچ رادیو ور میرود.مسافران دیگر هم به نوعی مشغولند.یکی با موبایل؛یکی با روزنامه؛یکی . . . و التماس و چشمهای معصوم این بچه ها حتی یک لحظه هم توجه کسی را جلب نمی کند.این هم اپیدمی شده است!

ـ وایسا ببینم اشکال از ماست؟ما که آنها را میبینیم پس چه میشود ما را؟شاید قصی القلب شده ایم.شده ایم؟! نه نشده ایم.آخر ما همان هایی هستیم که یک فیلم؛یک داستان؛ یک  اتفاق حتی گاهی صفحه ی حوادث روزنامه ها(شاید بهتر باشد بگوییم صفحه ی فجایع!) اشکمان را در می آورد.

ـ خیلی هامان با دیدن این بچه ها یا زن ها و دختر های گدا؛قصه ی قدیمی گداهای میلیونر و شبکه های سیستماتیک دستفروشی و گدایی را بخاطر می آوریم.مافیای گدایی!فقط همین.چیز بیشتری از آن نمیدانیم.فقط میدانیم یا بهمان گفته اند که هست.با دیدن کارتن خواب ها هم چنین توهمی داریم که دروغ است و طرف فیلم بازی میکند.معتادهای سر ۴راه هم که بحثی ندارند(قرار نیست ما خرج اعتیادشان را بدهیم)

ـ اما چگونه است که تصویر آن پرادو یا بی.ام.و و سرنشینانش مدتی در ذهنمان میماند ولی آن گداها؛دستفروش ها و بی خانمان ها بسرعت برق فراموش میشوند؟تو گویی آنها را ندیده ایم.

ـ میل به خوردن نه! میل به خوب خوردن.میل به پوشیدن نه!میل به خوب وگران پوشیدن.میل به . . . آن بالاها را نگاه میکنیم.به آنها.به آنها که دارند و بی اختیار یا با اختیار به رخمان می کشندش.این پایینی ها رانمی بینیم.رسپتورهای دردمان از کار افتاده اند.فقط چشمهامان کار میکند و دلمان که ... میخواهد!

ـ جایی خواندم:در یکی از شهرهای برزیل دیوار بلندی بطول ۲km احداث کرده اند که محله ای فقیرنشین را از محله ی مرفهان که در مجاورت آنست جدا میکند.جالبتر آنکه ۱۲ نگهبان بطور شبانه روزی آنجا فعالند و از عبور گداها؛فقرا حتی کارگران به بالادست جلوگیری میکنند.

ـ اینجا هم دیواری است.اما یک دیوار بسته .ما کشیده ایم. به دور آنها که پایین اند. تا نبینیمشان. تا بتوانیم آزادانه مرفهان بی درد را از این پایین دید بزنیم!!!