چشم های کوچکش را که باز کرد،دید مثل همه ی روزهای گذشته تا اونروز،نور آفتاب از سمت چپ بَرَش می تابد.توی دلش یه کم غر غر کرد و چندتا فحش ٍ آبدار حواله ی خدا کرد و از تخت پایین آمد.عادت کرده بود دیگر. از موقعی که یادش می آمد،هفته ها و ماهها بود که هر روز خورشید از چپ میتابید.یازده سالش بود.این اواخر یکبار از پدر آنتونی خواسته بود جای تختش را عوض کند؛ یکجوری که صبح ها آفتاب از راست بتابد.اما بعد از چند روز که تغییری در اصل قضیه حاصل نشده بود خودش کشان کشان تخت را سر جای اولش برگردانده بود.

مثل همیشه شلوارش را که گوشه ی تخت آویزان بود،پوشید و یک راست رفت سمت شیرخوارگاه. آنجا میماند تا هروقت موقع شیر خوردن یکی از نوزادها شد،شیشه ی شیر را مورب بالای سرش نگه دارد یا اگر طفل جدیدی آوردند برایش اسم انتخاب کند.عصرها هم میرفت حیاط پشتی وخودش را با کنده کاری روی درختها سرگرم میکرد.بعد از شام،به عادت معمول، یک ساعت پشت پنجره می نشست و به راه ٍبی انتهای پشت دروازه های پرورشگاه خیره میماند.

شب،موقع خواب، دست هایش را به نشانه ی دعا در هم قفل میکرد و چشم هایش را می بست و محکم به هم فشار میداد_که مثلآ از صمیم قلب دعا کرده باشد_اول معذرتخواهی میکرد بخاطر فحش های صبح و کلآ منکر قضیه میشد و می گفت که اصلن به فرشته ها فحش داده که چرا دعایش را به گوشٍ او نرسانده بودند نه به خود ٍ خدا.و بعد قول میداد که در اولین فرصت پیش پدر برود و همه ی فحش هایش را پیش او اعتراف کند. چند دقیقه ای به همان حال بود و نهایتآ همان دعای همیشگی  را میکرد:

"فردا که از خواب بیدار میشم،اینجا نباشم.هرجا غیر از اینجا!

آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین!"