من نشسته ام اینجا.تو هم نشسته ای آنطرف تر.من روی کاناپه جلوی تلویزیون و مثلآ بی تفاوت نسبت به تو.گمانم ده قدمی ٍ منتهی الیه سمت راست منی.من نشسته ام اینجا و الکی الکی دارم تلویزیون میبینم و زیرچشمکی می پایمت و تو نشسته ای آنجا و راست راستکی با لپ تاپت ور میروی.

من نشسته ام و خیره شدم به تو و تو خیره شده ای به لپ تاپت و گاهی زیر زیرکی می خندی_ چیز جالبی باید باشد_.خوشحالم که می خندی و از خنده ی تو می خندم_از آن خنده هایی که دوست داری_یک بار هم کش مویم را باز می کنم ودوباره دم اسبی می سازم_از آن کارهایی که دوست داری_حتی برنمی گردی نگاهم کنی.حتمآ گرفتاری.سرت شلوغ است بیکار که نیستی مثل ٍمن. 

من نشسته ام اینجا خودم را زده ام به کوچه ی علی چپ.که مثلآ سوت کتری را نمی شنوم بلکه تو بلند شوی و بروی چای درست کنی و من زیرچشمکی وراندازت کنم و شاید توی دلم بگویم: "عزیزم چقدر لاغر شده است" و تو هی زیر ٍلب اوووف! اووووف! میکنی.حتمآ داری برای من ناز می کنی. باشد خودم چای درست می کنم.

من نشسته ام اینجا و دارم فکر می کنم که تقصیرمن بود یا تو.بعد به این نتیجه میرسم که:خوب من! _نتیجه ی همیشگی که فکر کردن نمیخواهد_تو همانجا که نشسته ای گوشه ی روزنامه راجدا می کنی و هول هولکی یک چیزی رویش می نویسی.گمانم یکسری عدد باشد.،2،1،9،0...حتمآ داری حساب های شرکت راصاف و صوف می کنی.

من نشسته ام اینجا و دارم به حرف های این حاج آقاهه توی تلویزیون گوش میدهم.میگوید:"قهر نکبت می آورد.بدبختی می آورد.رزق وروزی را از خانه می برد.در حدیثی از پیغمبر آمده... "و تو حالا داری با موبایلت حرف میزنی و با کسی قرار ناهار فردا را میگذاری.حتمآ قرار ٍ کاری است.

من نشسته ام اینجا دارم فکر میکنم که وقت خواب ببوسمت و معذرتخواهی کنم و تو میروی بالش و پتویت را ورمیداری و میبری توی اتاق بغلی.تا بلند شوم بیایم دنبالت در را هم از پشت قفل کرده ای. حتمآ قضیه جدی است...