پیش درآمد:

یه وقتایی پیش میاد یه چیزی رو دلت(شاید هم تو دلت)سنگینی میکنه.چیز خاصی هم نیست. شبیه یه درد، کیست، غده یا چیزی مثل اونه که هر چندوقت یه بار حتمن عود می کنه.تو فرض کن گنده میشه،ورم می کنه.چمیدونم.خلاصه می آد بالا و راه نفست را میگیره.نه که خفت کنه. نــــــه.مال این حرفها نیست.اگرچه کاش خفه میکرد.اما نه.خفه نمی کنه.همان جا که نشسته هی وول میخوره و اعصابت را خنج میکشه.نه قرص داره نه آمپول.نه هیچ چاره ی خاص دیگری.باید سرگرمش کنی و گولش بزنی(عین این بچه ها که مامان  باباشان می رن سفر،بونه میگیرن، میبرنشون قاقانیلی برایشون میخرن،بچه هه کلآ گور بابای ننه باباهه میشه)یا یادت دادن یا باید خودت یه راهی پیدا کنی.الهی شکر ننه بابای ما،اجازه دادند ما آکبند بیاییم بالا و هیچ تلاش مذبوحانه و غیرمذبوحانه ای در جهت آموزش هنرهای تجسمی و تفننی و تحرکی و تشنجی و ... به ما نکرده اند.یعنی ما نه میدانیم گیتار سیری چنده نه رنگ پیانو دیده ایم در عمرمان.استعداد نقاشی هم که باالفطره نداشتیم و نداریـــــــم.ماند هنر ٍ خوردن و خوابیدن و ...البته خزعبل نوشتن.

 

اصل قضیه:

گمانم پارسال همین موقع ها بود که دل ما همونجوری شد(دلمان؟لابد.نمیدانم یه چیزی در حد فاصل ٍ زیر گلو تا ناف،از قدام و خلف) اولش زدیم توی سرش که "خاک بر سر ٍ صاب مرده ات کنن! چه مرگت است.د ٍ آرام بگیر ببینیم چه غلطی داریم می کنیم" و آن لوس ٍ بی شخصیت هی همینجوری بغضکی (در حالیکه بغض کرده بود) سگوت گزیده بود و وجدان ریش میکرد.

تشت ٍ چه کنم چه نکنم دستمان بود و داشتیم رخت چرکٍ بی حوصلگی میسابیدیم توش که یهو یکی پیامک داد که:«هی فلانی! این آدرس وبلاگ ما.برو سر بزن.کامنت بنه.دونقطه دی»(اعتراف می کنم از کل اون پنج تا جمله فقط دو نقطه دی آخرش را آنهم بعد از سه ساعت و نیم استغراق در وادی اندیشه  آنهم بصورت نان استاپ فهمیدیم) و از اونجایی که از اون آدم های کم بیار نیستیم (نبودیم و نخواهیم بود!)در حالیکه فرق مانیتور و مانیکور را نمیدانستیم وشک داشتیم که وبلاگ تو جیب جا میشود یا نوعی فست فود است،آمدیم و وبلاگ زدیم.(خواستم مختصر کنم!)

 

جمع بندی و ارزیابی:

ارتقاءٍ اعتماد بنفس..نه!خداوکیلی اعتماد بنفس ما فروریخته تر از این حرفهاست که با این چیزا احیا شود.نــچ!

ارتقاءٍ اعتقادات...نـه والا! یه ته مونده ایمان داشتیم آنهم در اثر مطالعات آن لاین بر باد ٍ فنا رفت! نـــچ!

اشتباهات...طَبَق طَبَق!

اکتسابات....اوهوم اوهوم!(این لفظ بدین معنی است که ما از اون آدم های دگمی هستیم که اگر از یکی یه چیزی یاد بگیریم حاضر نیستیم به رویش بیاوریم که" هی فلانی چه خوب! چه جالب!ممنونم ازت" بلکه به محض اینکه مطلب رو خوب در ذهنمان نشخوار کردیم طی یک رفلکس عصبی ٍ شخصی ٍ منحصر بفرد در سند ذهنی اش دست می بریم و نام مالک را به نام خودمان می تغییریم و در پایان یک خنده ی خبیثانه رو به دوربین سر میدهیم!یوهــــاهــــاهـــــا)

افتخارات...البته که در این مقال نگنجد!

اکتشافات....بله خــــــــــــوب.الآن دیگر میدانیم و مطمئنیم وبلاگ یکجور همبرگر ٍ بیگ مگ است که توی جیب جا میشود و مانیتورهای جدید مانیکورند!

ارتکابات....فراوووون!

اقدامات....دو ترم تا پای مشروطی رفتیم و آمده ایم اما با عنایت و البته درایتٍ اساتید محترم جستیم!باشد که شاهد جهش این ملخک برای دفعات سوم و الخ باشیم.آمیـــــــــــــــن! 

احترامات....قائلیم برای همه ی آنهایی که میخوانندش و دورادور می شناسیمتان و ایمیلی در کار است و کامنتی و....کلآ داریمتان.همه تان را.همه شان را.

 

ته دیگش:

خوشمان آمد از این مجازستان(به قول یکی از دوستان کاذبستان!)یکجور حضور سیال اند این نام ها،آشنایی ها،حرفها.این بودن ها.زیستن ها.گفتن ها.شنیدن ها.حظ بردن ها.فحشیدن ها.ماندن ها و یا آن رفتن ها.یه جور زندگیه سر سره ای روی ابرهای خیال(شاید هم موج های خیال) و آفتاب واقعیت.یعنی گمانم اینجا یک دریم لَندی است که همه چی اش خیالی است اٍلا اون آفتابش که از جنس واقعیته.

شاید جالب ترین تجربه ی این یک سال اخیر،آشنایی دوباره با آدم یا آدم هایی از اد لیست یاهو مسنجر بود که نوشته هایشان شناخت معکوسی ازشان ارائه داد.البته عکسش هم صادق بود.یعنی چتیدن با وبلاگرهایی که گپ و گفتگو باشان نشان داد گاهی الهامات درونی با من ٍ بیرونی خیلی فرق دارد.

 

القصه:

دوستی گفته بود وبلاگ هر کس خانه ی اوست.ما جشنیدیم این یک سالگی بنای خانه مان را و بنایی که هرچه کلنگی تر میشود،بیشتر دوستش میداریم و میتوان گفت دومین چیز باارزش زندگیمان است.از معدود چیزهایی که خودمان ساختیم.از معدود جاهایی که اوضاع بر میل خودمان است بجای میل اطرافیان.یه روز اگر سَر بریدیمش حتمن خاطر ٍ عزیزی در گرو اش بوده....

 

یه چیکه آخر:

یادم نخواهد رفت تا آخر عمر هیجان و ذوق روزهای اول ٍ وبلاگیدن را.آن روزهایی که ناشتا خورده نخورده، درس خونده نخونده،خوابیده نخوابیده می آمدم اینجا.به شوق کشف جدیدم.هنوز هم همانطورم.کمی عادت کرده ام.

دیشب تا صبح نخوابیدم.همان هیجان زدگی را دوباره تجربه کردم.روزهای خوبی است.کشف تازه ای کرده ام....