خوشم میاد از این پوزیشن.اینجوری یک وری بشینم روی صندلی و پاهامو دراز کنم روی میز یا روی دراور.یک لیوان چای هم بریزم برای خودم و بگذارم یک گوشه ای تا یه کم بخارش بنشیند تا بعدآ هورت بکشمش.کتاب سالینجر بگیرم دستم داستان مرد خندانش را چهارده بار بخوانم آخر سر هر دفعه تموم شد از خودم بپرسم:اینا رو چطوری از خودش درآورده؟ و کلی عذاب وجدان بکشم برای خنگیم....

خوشم میاد وسط داستانه چشمامو ببندمو و فکر کنم که الآن زمستونه و اون بیرون سوز سردی میاد.اصلن برف میاد.بورانه.یه کارتن خوابی پتوی زهوار در رفتشو تا روی سرش بالابکشه و زیر لب یه فحشی به بخت و اقبال خودش بده و یخورده به خودش بلرزه....

آهنگ گوش بدم.اون آهنگه:زلف بر باااد مده تا ندَ َ َهی بر باد ٍ ٍ ٍم ....باهاش بخونم و هر وقت تموم شد ریپیت بزنم.هی ریپیت بزنم.هی ...

خوشم میاد یه شب تابستون باشه.سرمو تکیه بدم به پشتی صندلی و خیره شم به سقف و دنبال مورچه بگردم.اگه مورچه پیدا نکردم آرزو کنم کاش سقف اتاقم از این سقفای متحرک بود.مدل اون ورزشگاه خارجیه.یه کنترل داشت با یه دکمه.میزدم سقف میرفت کنار.بعد هم می نشستم ستاره ها رو نگاه میکردم.یادم میومد که هیچ وقت ستاره نداشتم تو آسمون و کلی واسه خودم دل می سوزوندم...

خوشم میاد یه آهنگی رو بلند بلند میخوندم....

خوشم میاد تنها باشم.تنهای تنها.با یه جعبه سیگار.هفت_هشت تا کتاب.یه سی دی از این آهنگایی که فقط خودم دارمشون.تنهای تنها....