توی ماشین با دوستم راجع به دلبستگی هایمان صحبت می کنیم.یا بهتر بگویم دلبستگی هایش .به گمانم که من از این چیزها ندارم.در کتش نمی رود.بحث هم بی فایده است.به گمانش نمیخواهم با او روراست باشم.خیالی نیست.

خانه که میرسم سردرد امانم را بریده.بدون آنکه لباس هایم را دربیاورم دراز می کشم روی تخت.حرف هایش تو گوشم زنگ میزند:"امکان ندارد! مگر میشود آدم اینقدر بی تعلق باشد؟!تو فقط حرف می زنی،شعار میدی.نمیخواهی بگویی بگو نمیخواهم.مگر می کشمت؟!..."

غلت میزنم توی تختم.گره روسری ام را باز میکنم.پرتش می کنم یک سمت.چشمم میخورد به دفتر خاطراتی که یک گوشه ی اتاق قایمش کرده ام.از سال 82 گهگاه از نقاط حساس و بحرانی زندگی ام نوشته ام.سرجمع 20 تا نوشته نیست.با تاریخ و روز و ساعت.گاهی یکی دو قطره اشک جوهرها را پخش کرده.

راستی چرا چنین دفتری دارم؟

با انگشت های آن یکی پا،جوراب این یکی پا را درمیاورم و باانگشت های این،جوراب آن یکی را.درجهت مخالف پهلو به پهلو میشوم.حالا کتابهایم روبرویم اند.نگاهشان می کنم.بترتیب قد چیدمشان.جلدهاشان رنگارنگ.دست دراز می کنم و یکی را برمی دارم.صفحه ی اولش نوشته ام: «بهمن سال 81 از کتابخانه ی مدرسه خریداری شد!» و صفحه ی آخرش:«ساعت 10:43 شب.18 اسفند 81.فردا امتحان ریاضی دارم.خدا به دادم برسه!».ناخودآگاه لبخند میزنم:"پس همیشه اینقدر بیخیال بوده ام".یکی دیگر را ازقفسه در می آورم.این یکی مال همین اواخر است.صفحه ی آخر کتاب نوشته ام:«دوشنبه86/3/14 ساعت ده دقیقه به چهار بعدازظهر،فرجه ی امتحانات ترم!»

این ها را برای چه نوشته ام؟

در این مدت دکمه های مانتویم را باز کرده ام.دست هایم را هم از آستین مانتو در می آورم و طاق باز دراز می کشم روی تخت.خیره میشوم به سقف.سکوت اتاق با زنگ sms شکسته میشود.از صدای ناگهانی اش کمی جا میخورم.جواب sms را میدهم.send نمیشود:"memory گوشی شما full است" در جستجوی چندتا sms کم اهمیت تر از بقیه،تمام این باکس را زیر و رو می کنم و نهایتآ باکلی دلخوری یکی دوتا را پاک می کنم.در آن میان smsای مربوط به تولد دوسال پیشم است.از دوستی نزدیک.شعری است که با آن خاطرات مشترک داریم و دلم نیامده پاکش کنم.هنوز هم دلم نمی آید.این باکسم پر است از این smsها.

اما این همه sms را برای چه save کرده ام؟

بهر حال sms سند میشود.موبایل را زیر تختم میگذارم.یک چیزی به دستم می ساید.خم می شوم از لبه ی تخت تا ببینم چه بوده است.شهری است آن زیر! کمی کاغذ کادوی قدیمی ٍ چند بار تاخورده _ احتمالآ مربوط به یکی از تولدهایم میشود_،گیره موی شکسته_آها!این یکی را خوب یادم است.هدیه ی فلانی بود.برای موهای پرپشت من زیادی ظریف بود.حیف که شکست_.

لحظه ای که گیره مو شکست، مثل فیلم از جلوی چشمم می گذرد.کاغذ کادوها را بازمی کنم.گوشه ی یکی نوشته ام:«هدیه ی فلانی به تاریخ 81/12/27».ای عجب ازروزگار!چه خوب یادم می آید آن روز را.بخاطر سوتفاهم احمقانه ای دوهفته ای با هم قهر بودیم.آخر سر هیچ کدام طاقت نیاوردیم و همزمان معذرت خواهی کردیم!

لبخندی میزنم و اشکی از گوشه ی چشمم می چکد.

 

پ.ن1:در نقدی بر"بیگانه"ی آلبر کامو،راجع به شخصیت اصلی داستان که فردی بی تفاوت ،بی توجه و سرد است،خواندم:«مورسوی بیگانه بی توجه نیست.درست تر بگوییم.او زیادی متوجه است».بی شباهت به من نیست.بی تفاوتی که گاهی به مسائل نشان میدهیم از عمق اهمیت زیادی که موضوعات برایم دارند،می آید.

پ.ن2:گاهی آنقدر در زندگی غرق میشوی که متوجه نمی شوی چطور زمان عقایدت را شسته و با خود برده و تو با سایه ی عقاید گذشته زندگی کرده ای.