نشسته ام روی تاب؛توی حیاط خانه مان.یک جونور عجیب می آید از سر و کولم بالا می رود.خیره شده ام بهش.گمانم مارمولک است.می آید روی صورتم.با چشمهای زشتش زل میزند به چشمهای من.گمانم دارم رنگ عنبیه اش را بررسی می کنم که یکهو دهانش را باز می کند و مرا می بلعد!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایستاده ام وسط خیابان.ماشین ها از رویم رد میشوند.هیچ حس نمیکنم.پیش خودم میگویم: نکند مرده باشم،هی اگر راست میگی و من مرده ام پس کو نکیر منکر که می گفتین؟!هاااا؟(با قلدری) ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

دارم مثل بچه ی آدم رانندگی می کنم.نگاه میکنم به کیلومترشمار ماشین.روی 20 است.تعجب میکنم.پیش خودم میگویم چرا اینقدر آرام میرانم.همان موقع صدای آژیر الگانس پلیس بلند میشود.در بلندگوی ماشینش می گوید:راننده ی پژو ! بزن کنار! 

میزنم کنار.طرف سردار است!می آید بدون اینکه کلمه ای بگوید برگه ی جریمه را میدهد دستم و میگوید:«سرعتت خیلی زیاد است.چه خبر است؟! مگر عروس می بری؟جوان!به فکر خودت نیستی به فکر خانواده ات،زن و بچه ات!!! باش»

--------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

پ.ن1:در 4 روز اخیر سرجمع 12 ساعت نخوابیده ام اما 7 تا خواب دیده ام.فقط این 3 تا را آنهم با تصرف وتلخیص در جزئیات یادم می آید.

پ.ن2:این آخری کلآ هویت و جنسیتم رو زیرسوال برد.زن و بچه ام کجا بود عمووو؟!

پ.ن3:از اون خواب دومی کلی خوشم اومد.واسه همین وقتی بیدار شدم سعی کردم حفظش کنم.چیز باکلاسیه.نشون میده که من چه آدم روشنفکریم! که حتی در عالم خواب هم دغدغه هامو یادم نمیره!بله بله.ما اینیم دیگه ;;)

پ.ن4:آف ترید؟ها فلانی؟همین بود؟دارم با خودم تکرار میکنم که یادم بماند.آف ترید_آف ترید_آف ترید...

پ.ن5:کله سحر دم در دانشگاه دو نفر ایستادن زبون و پاپیون تعارف می کنند که چیه روز فن آوریه! صبحونه نخورده بودیم چسبید.الآن احساس میکنم نمک گیر شدم و وظیفه ی خودم میدونم از همین تریبون روز انرژی هسته ای حق مسلم ماست لکن فنآوری را تبریک مینمایم شد.