وگذشتم از کنار بیدی که

سیبهای کالی را برشاخه های خود حس میکرد

و از کنار زاغ هایی که هجی شخص نامعلومی بودند 

پیرمردی دیدم که از لوله ی تفنگ نی هفت بند میساخت

و مرغ هایی داشت که بدنبال بدعتی در تخم گذاری بودند

و سگی داشت که پیرامون سطح و ارتفاع تحقیق می نمود

و سبدی کهنه داشت که برای نقاشی ناشناس دلتنگی می کرد

من با هدهد کتابی ساعت ها گریه کردم

و دو دکمه ی متبرک کتم را

به آهوی کوری بخشیدم که در به در به دنبال ویزای آفریقا بود 

و شنیدم که پشه ی پیری در ویلای قسطی تابستانی اش

برای نوه های بازیگوشش 

داستان کهنه ی سم و فشار را با خنده های اغراق آمیز تعریف میکرد

نوه هایش نمی خندیدند.....

 

                                                          «حسین پناهی»