این روزها اصلآ حالمان خوش نمی باشد.به یکجور یأس فلسقی رسیده ایم:خوب که چه؟بعدش چه؟خوب بعد بعدش چه؟ته این زندگی چیست؟آن چرا اینگونه است؟این چرا آنگونه است؟حتی کتاب خواندن هم دردمان را دوا نمیکند.کاندید ولتر را میخوانیم بدتر اعصابمان از دست این پانگلوس خورد میشود (مردک چقدر خوش خیال است!)و دلمان برای الدورادو غش میرود(مثل کودکستانی ها میگوییم ای کاش منم اونجا بودم).اه.کی میشود از این زندگی نکبتی رها شویم؟آنقدر دوست میداریم پاچه ی یک نفر را بگیریم اما دستمان نمی آید.دوستان همه پی کار و بدبختی خودشان هستند.پدر و مادر محترمه هم (از خوش شانسی ما!!) یک گیری نمی دهند تا ما خودمان را تخلیه بنماییم.پدر محترم هر چه میگوییم تصدیق میکند؛لبخند میزند؛گلکم خطابمان مبکند! ـاه ـ پدر یک گیری بده.مادر محترمه هم راه به راه بهمان افتخار مینماید و چه دردناک است برایمان. چند روز پیش ها یک لحظه شیطان در جلدمان خزید و نزدیک بود پاچه ی استاد محترم ریشه را بگیریم.خدا به خیر گذراند.(ولی اگه میشد چی میشد!)

اعتماد بنفسمان هم زده پایین. رسیده است به ۲۷۳ـ . البته قبلش هم پایین بود ولی اکنون به پایین ترین حد خود در چند وقته ی اخیر رسیده است.(به کارت ملی مان نگاه میکنیم؛زشت ترین عکسمان را زده اند رویش! اه) هوا هم که قوز بالای قوز شده است.گرم ـ ابری ـ گرد و خاک.گویا جناب آفریدگار تصمیم گرفته اند تمام خاکهای روی زمین را روی هوا معلق نگه دارند.نمیدانیم چرا ما هر موقع حالمان گرفته است همه چیز در بدترین وضع خود است.

وبلاگستان تنها جایییست که آراممان میکند.دلمان میخواهد روزی ۸ـ۷ پست بنویسیم اما چه کنیم که رویمان نمیشود! خلاصه این روزها یکجورهایی اعتیادمان بیشتر شده . . .