چند ساعتی بود که برگ افتاده بود آن پایین؛ پیش پای درخت. و درخت بیچاره تمام مورچه ها رابرای برگرداندن برگ بر سر شاخه بسیج کرده بود.برگ اما بیخیال و بازیگوش مشغول بازی با باد وعلف ها بود.

اینقدر علف ها سروصدا کردند و بلند بلند آواز خواندند تا برگ کوچولو را وسوسه کردند بیاید پیششان.حتی غرغرهای قارچ پیر هم نتوانسته بود مانع از افتادن برگ شود.

بازی که تمام شد، خسته و تشنه ،تازه فهمید چرا نباید می آمد پایین!

از آن بالا صدای برگ دیگری شنیده می شد که هیجان زده داشت از همه خداحافظی میکرد.

تا آمد به او بگوید:«نه! نیا! این اشتباه رونکن!» نفسش برای همیشه بند آمد.

از صبح این چهاردهمین برگی بود که می افتاد...  

 

پ.ن: قصه ی زندگی ما هم مثل قصه ی برگ هاست؛ وسوسه میشویم،خودمان را پایین می اندازیم،یا مورچه ها برمان می گردانند و خطر از سرمان میگذرد یا کار از کار میگذرد و مجبوریم همان پایین عمر بسر کنیم تا تمام شود این دو روز روزگار. ..