جوان گل فروش دید که مرد پرایدسوار به زن پژوسوار خیره مانده.به شیشه ی ماشین زد و به مرد گفت: می توانی برایش گل بفرستی با یک کارت ویزیت.مرد از فکر جوان خوشش آمد.با عجله کارت ویزیتش را با پول گل به جوان داد.
جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به زن داد.
زن دسته ی گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین؛روی دیگرکارت ها.
یک چهارراه پایین تر دور زد.جوان گل فروش منتظرش بود٬زن دسته گل را به جوان برگرداند.
این سومین دسته گلی بود که از صبح٬نصف قیمت به جوان می فروخت.

 *از مجموعه داستان"بازی عروس و داماد" نوشته ی: بلقیس سلیمانی