منم و من و من و من. چهار تاییم. اصلآهم با هم نمیسازیم.

 یکی مان عاشق است.یکیمان عاقل.دیگری داور و آن یکی هم مثلآ بیطرف.

 از صبح که بیدار میشویم من عاقل خِفت من عاشق را میگیرد و دیگر تا آخر شب ول نمی کند:«تو با اجازه ی کی عاشق شدی؟تو رو چه به این کارا؟میدونی آخر و عاقبت این کارت چیه؟یکم منطقی فکر کن! مگه عقل تو اون کله ی پوکت نیست؟؟؟»

 من ِ عاشق اما در عالم دیگری سیر می کند و اصلآ به بدوبیراه های من ِ عاقل محل نمیگذارد.اما گاهی که به تنگ می آید٬جواب من ِ عاقل را می دهد.کلی کولی بازی راه می اندازد و آخرسر هم میرود اتاقش و در را محکم می بندد.هیچ کس هم نمیفهمد وسط آنهمه اشک و زاری چه میگوید.من ِبیطرف میگوید:«فکر کنم التماس میکرد»

 من ِ داور هم نشسته آن وسط ها و تماشا می کند اوضاع و احوال این دوتا را.قرار است بین آنها قضاوت کند و هرچه او گفت آن دو هم گردن نهند.اما لام تا کام نمیگوید.دلش به حال من ِ عاشق میسوزد و هرچند وقت یکبار به من ِ عاقل نهیب میزند که:بس است! دست از سر این طفل معصوم بردار! این بیچاره عاشق است.میفهمی؟عاشق!

 اما مگر من ِ عاقل عشق و عاشقی میفهمد؟!

 گاهی من ِ داور که انگارکمی هم از بقیه پیرتر است چوبدستی اش را برمیدارد و دست من ِبیطرف را(که انگار از بقیه جوانتر است) میگیرد و دوتایی میزنند به کوه.همین میشود که گاهی فراموش میکنم دعوای آن دوتا را و چند لحظه ای خوش میگذرانم. . .