دیروز پای تلویزیون نشسته بودم و با ریموت کنترل مرتب کانالهای ماهواره را عوض میکردم.بالاخره خسته شدم و به اتاق برگشتم.چند دقیقه طول نکشید که مامانم صدام زد که بیا این برنامه رو ببین.خودم را پای تی.وی رساندم.یک خانم محترم(شاید هم نا محترم)هم سن و سالهای مادربزرگم نشسته بود و طبق روال برنامه های لس آنجلسی به تلفن های ایران پاسخ میداد.اما از جونم و عزیزم و چه خوشگل شدی امروز خبری نبود.قضیه چیز ذیگری بود. مردم تماس میگرفتن و راجع به مشکلشون حرف میزدن بعد این خانم یک کارت از میان انبوه کارتهای خودش که هر کدوم شامل یک نقاشی عجیب غریب بود در می آورد و راجع به شیطانهایی که در زندگی ان فرد هستند برایش صحبت میکرد.اخر سر هم شماره ی کارت را به ان شخص میداد و از او میخواست بعدآ با خانه ی او تماس بگیرد تا مفصلآ راجع به مشکل او و چگونگی حل ان صحبت کنند.البته این خانم در قبال کمکهایی که میکرد(طبق ادعای خودش)هیچ گونه دستمزدی نمی خواست.نیز وعده میداد:"تا چند وقت دیگر به ترکیه خواهم رفت.دوستانی که تمایل دارند؛ بیایند آنجا مرا ببینند.من آنجا پیش استادم خواهم بود و با کمک او مشکلات شما را بیشتر و بهتر حل خواهیم کرد".اما نکته ی جالب آنجا بود که این خانم در بخشی از صحبتهایش گفت:کشور ترکیه یک کشور عقب مانده بود و این استاد من بود که این کشور را به اینجا رساند که حالا در شمار کشورهای صنعتی و پیشرفته ی دنیاست!!!  

پ.ن:در دوره ای که نفی انگیزه ی آن است و از هر دوره ای مردمان به یکدیگر بیگانه ترند؛ ترس از آدمها جانشین ترس از خدا شده است!(صادق هدایت)