توی اتاق دارم سعی می کنم رگ بچه 8 ماهه تپلی را بگیرم برای سرم.پدر،مادر،عمو، مادربزرگ و پدربزرگ بچه چهار چشمی می پایندم.نخواسته اند پرستارها بچه شان را سوراخ سوراخ کنند.منم و اعتماد خانواده بیمار و حیثیت پزشکی ام.رگها زیر چربی ها قایم شده اند.بعد از چنددقیقه کلنجار رفتن در لحظه ای که دل را به دریا زده ام تا سوزن را شانسی فرو کنم،صدای پدر بچه ای که کمک میخواهد مرا از آن مهلکه نجات میدهد.

پدر بچه آقای میانسال قدکوتاه با شکم برآمده و سبیلهای چخماقی است.بچه آسمی است و دچار حمله شده است.نیم ساعت بعد با ماسک اکسیژن و ونتولین حالش بهتر شده است.رگ آن یکی مریض را هم پرستارها گرفته اند.سه تا مریض دیگر هم بستری شده اند.

برای گرفتن شرح حال دقیق تر پیش پدر بچه می روم.اسم بچه را که میپرسم،جواب می دهد:فرشته مهربون.از سابقه تب و سرفه در چند روز اخیر میپرسم.میگوید:مگرفرشته ها تب می کنند؟از سابقه آسم میپرسم.اشک توی چشمش جمع می شود.

چهره اش مرا یاد پدرم می اندازد.تصویر دور و شیرینی که از پدرم داشتم و یادم رفته بود.بابای سیبیلو.بابایی که قویترین و قدبلندترین مرد دنیاس.تنها بابایی که رانندگی بلد است.تنها بابایی که سرکار می رود.تنها بهترین بابای دنیا.

همان مردی که حالا در بین مردهای اطرافم قدکوتاهترین است.دیگر حوصله رانندگی ندارد وترجیح میدهد من رانندگی کنم.مرد بازنشسته ای که شب ها زودتر میخوابد و بیشتر وقتها تلویزیون تماشا می کند.همان که بازنشستگی و خاطرات تلخ زندگیش خسته و بی حوصله و افسرده اش کرده...