بچه که بودیم این بازی را میکردیم.(اما حالا دیگر بازی نبود)

دو به دو دستهای یکدیگر را میگرفتیم و هرکدام روی یکی از ریل ها راه میرفتیم.بازی بامزه ای بود.بامزه و شیرین.یکی نمیتوانست خود را نگه دارد و همبازی اش را بدنبال خود می کشید.همبازی یا می فتاد یا می توانست دوست خود را نگه دارد.خوبی اش همین بود.دوست تو،هم بار تو بود و هم یار تو.تو هم برای او همین بودی...

اما بدتر از همه وقتی بود که دوستی دوستش را رها میکرد.برای آنکه خود نیفتد،او را رها میکرد.(و همیشه هم یک لحظه پس از او می افتاد)یکی تعادلش را از دست میداد و برای آنکه نیفتد با همه نیروی خود به دیگری،به دستهای دیگری می آویخت،و دیگری یکباره دستش را میکشید و او را رها میکرد.در این لحظه بازی خونین میشد.نیروی کشش رها شده بی پشتیبان،همبازی را،دوست را،به خاکریز کنار ریل پرتاب میکرد و او غلتان غلتان پایین می رفت و بستر سنگ های نوک تیز یا خارهای خشک را میپیمود و ما که به سراغش میرفتیم نخستین چیزی که می دیدیم،رنگ سرخ خون بود برسیمای پریده رنگش.او سخنی نمی گفت،اما نگاهی که ما به همبازی دیگر می کردیم از هر تازیانه ای سوزنده تر بود.

 

فریدون تنکابنی