افسانه میشویم

روایت می شویم.بیست سال دیگر.شاید سی‌سال.پنجاه سال دیگر افسانه ایم.کسی شاید باور نکند که ما را اینقدر احمق انگاشتند.آن‌موقع دیگر دوره‌ی چوپانی گذشته.کسی برای بچه ها از پلیس‌ دروغگو و اسلحه اش تعریف میکند...

   + گلاره - ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸

چراغ قرمز

اصلن نمی‌شد که بگویم

دوستت دارم

اما گفتم.

گفتم:

-دسته کلیدت یادت نرود.

-پله ها لیزند.

-باید مراقب باشی.

-صبرکن تا چراغ قرمز

سبزشود...

 

«سیما یاری»

   + گلاره - ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد

بچه بودم که پدرم گفت بدترین گناه دزدی است.آن روزکه کلاس دوم بودم و کتاب و دفتر مشقم را پهن کرده بودم روی زمین،توی هال ودرازکشیده بودم و داشتم رونویسی میکردم و پدرم متوجه پاک‌کن دوستم تو جامدادیم شد.همان بعدازظهر پاک‌کن به دست دم خانه‌ی دوستم رفتم و پسش دادم.

چندسال بعد که تلفن خانه‌مان زنگ میخورد و برادرم به جای شیرجه زدن روی تلفن،جواب نمیداد و من برمیداشتیم وطرف قطع میکرد هم پدرم همان حرف را زد.کشیدش کنار و گفت که"هرچه بهت داده به او پس بده.مبادا چیزی بدزدی باباجان" آن بچه شانزده ساله همین قدر فهمید که هدایای مستعمل طرف را برایش ببرد.

عمو کوچکم که می‌خواست طلاق بدهد زنش را دوباره بحث دزدی بود.دزدی عمر،دزدی جوانی،دزدی محبتی که حقش نبوده وحالا دلش را زده.دزدی احساس پدری.دزدی محبت دخترش.آنقدر گفت و سرزنشش کرد که به بهانه سیگارکشیدن رفت بیرون و دیگر نیامد.دو هفته بعد خبر رسید که طلاقش داده.

دوهفته ای بود که تا دم اداره میرساندمش.دوباره همان حرفها را میزد.این بار از جانب مالباخته.که باید صبرکرد.باید ازنو ساخت.این بار بهتر ساخت.محکمتر ساخت.میگفت و میگفت و من سریعترمی رفتم تا زودتر پیاده اش کنم.تا دیروز که برایش گفتم که"اگر کسی چیزی برد،همه چیزش را جا گذاشت پدرجان."زیر لب چیزی گفت شبیه "چه زودبزرگ شدی"و رفت.سرظهر اس‌ام‌اس زد که "ازشنبه با راننده خودم میروم.ممنون برای این چند روز"

   + گلاره - ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸

بودن یعنی عشق

"عاشق آن‌کسی است که دوست‌داشتن را بر دوست‌داشته‌شدن ترجیح دهد....بعضی آدم ها همیشه عاشقند.دوست داشتن را دوست دارند،آدمش مهم نیست.کم است آدم اینطوری.حواست باشد بعضی وقتها برنده ای بی‌آنکه بدانی.بی آنکه بخواهی.آدم کمیابی را شناخته ای." بین آنهمه دود قلیان و سیگار فقط همین حرفهایش یادم مانده.

   + گلاره - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸

آرزو می کنم

گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو

تا

بدانجا برمت که میخواهی.

زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری.

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود.

هر اندازه که تو ناآرام باشی یا

متلاطم باشد،

دریایی که در آن می رانی.

 

                                                                           «مارگوت بیگل»

   + گلاره - ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

بهداشت،ورژن ایرانی

بخش عفونی در ساختمان جداگانه‌ای از بیمارستان قرار دارد.بخش را ایزوله کرده اند برای بیماران آنفلوانزای خوکی و بیماران دیگر را پذیرش نمی کنند.آمده ام بیرون بخش ایستاده ام تا هوایی تازه کنم.قیافه ی ملت موقع رد شدن از کنار بخش دیدنی است.انگار از منطقه شیمیایی عبور می کنند.مقنعه،روسری،دستمال و هرچی دم دستشان است میگیرند جلوی بینی و دهانشان،بچه هایشان را بغل می کنند و انگار میخواهند از پلی در حال ریزش عبور کنند،با دو از جلوی بخش رد می شوند.خانمی از فاصله شش متری داد میزند که"ببخشید رادیولوژی کدوم وره؟"جلو میروم که راه را نشانش بدهم،عقب عقب می‌رود. هرچه جلو می روم عقب ترمی ایستد وبچه اش راپشت سرش قایم میکند.فهمیده نفهمیده تشکر می کندو در می رود.

دو قدم آنطرف تر جلوی بوفه بیمارستان شلوغ بازاری است...

   + گلاره - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸

مملکته دارید؟

ساعت سه شب اس‌ام‌اس میاد از ایرانسل که شما در ماه گذشته شصت و خورده ای هزارتومان شارژ کردید.اگر این ماه هزار تومان بیشتر شارژ کنید،دویست تومان هدیه میگیرید.حالا این به درک نه یکی نه دو تا،بیست تا با هم میاد.به روح اگر اعتقاد ندارید،خواهر و مادرتان را دریابید.

   + گلاره - ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸

یه روز معمولی

هیچ چی نیست اینم یه سیزده آبانه مثل سیزده آبان سال های قبل.

هیچ چی نیست این بازی هم مثل بازی های دیگه سه امتیاز داره.

حالا چرا واسه این گارد ویژه میاریم تو خیابون و به اون میگیم دربی،بماند.

   + گلاره - ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

خطر انقراض

نمیدانم آن روز که داستان تصویری آخرین گل یا انسان روی زمین را آخر کتاب مرگ ایوان ایلیچ دیدم،لبخند زدم یا پوزخند اما بنظرم خیلی بعید آمد.هرچند که حداقل هفته ای چند مرگ میبینم از نزدیک اما معمولن مرگ و نیستی خیلی دور است برایم.اما چند روزی است که احساس همذات پنداری شدیدی با دایناسورهای درحال انقراض دارم!و ایمانم به داروین و فرگشت و ...بیشتر شده.

مواد لازم برای انقراض نسل ما فراهم است.کافی است ویروس HIV و H1N1 همدیگر را ملاقات کنند و خوششان بیاید از هم و ویروس کوچولویی بیاورند.و آن ویروس کوچولو آنقدر توانا خواهد بود که دخل همه مان را بیاورد قبل از آنکه این ملت کارکرد دستمال کاغذی را یاد بگیرند.

والبته حق مسلم شما انرژی هسته ای است.

   + گلاره - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸

هرچه میخواهد دل تنگت بنویس

پنجشنبه شب در برنامه آپارات بی‌بی‌سی فیلمی پخش شد به اسم "نامه به رئیس جمهور".فیلم مستندی بود از سفرهای استانی احمدی نژاد،مردمی که از گرسنگی و بدبختی‌شان برایش نامه می نوشتند،تشکیلاتی که تشکیل شده بود صرفن برای نامه ها و... صحنه‌ها‌ی جالبی داشت فیلم.

احمدی نژاد به روستایی رفته بود.بر بلندی‌ای ایستاده بود و برای کمتر از صد نفرحرف میزد.پشت سرش نمای ناخوشایند دیوار خانه‌ای بود از خشت های کج و معوج و گِل بینشان.دورتادورش آدمها روی یک زمین خاکی نشسته یا ایستاده بودند.پیرمردی بلند شد و گفت که روستا آب آشامیدنی ندارد.کسی از کناردستی های احمدی‌نژاد گفت تا یک هفته(یا یکماه دیگر)وصل میشود.بعد احمدی‌نژاد راجع به جمعیت چهل میلیونی گرسنگان و بیخانمان های آمریکا برایشان گفت.از اراضی اشغالی فلسطین و خط و نشان برای اسرائیل و تشریح برنامه هسته ای ایران.حین صحبت های احمدی‌نژاد،دوربین روی صورت های مردم میچرخید.بی توجه و هیجان زده.کاملن مشخص بود چیزی نمی فهمند از حرف هایش.تا هزار را زوری میشمردند و او ازچهل میــــلیون گرسنه آمریکا می گفت برایشان.

جای دیگری کسی داشت برای سران طوایفی(به جهت لهجه یحتمل اهل کهگیلویه و بویراحمد بودند)می گفت که در ملاقات با رئیس جمهور هر حرفی نباید بزنند،این حرفهایی که برای روزنامه نگاران میزنند را نباید جلوی رئیس جمهور بگویند و ... روزنامه نگاری هم آنجا بود و آنها را به عکس ترغیب میکرد هر مشکلی دارند به رئیس جمهور بگویند و میگفت که این حق‌شان است که ازمشکلاتشان به رئیس جمهور بگویند.

درشهر کوچکی دوربین درحلقه ای از آدم ها که همدیگر را هل میدهند محصور شده و کسی از کم‌کاری های احمدی‌نژاد و طرح های نیمه کاره می گوید که دیگری وسط حرفش می‌پرد و میگوید:"آقا می دانید کارش شبیه چیست؟شبیه کشاورزی است که کشت می کند اما آب نمیدهد مزرعه را."

آخر فیلم هم جوان‌های تهرانی را نشان می‌دهد که در پارک،زیرسایه درختان نشسته اند،پا روی پا انداخته اند،ماءالشعیر میخورند و ازعوامفریبی احمدی‌نژاد می گویند.

خانم همسایه خود را مدیون مادرم میداند.ازحیث اینکه در بدترین شرایط مادرپای صحبت هایش نشسته،بی اینکه حرفی بزند.در روانشاسی درددل‌کردن کارمطلوبی است.از بار ناراحتی و مشغولیت ذهن کم می کند.از همین روست که روانشناس ها به آدم‌های مودپایین توصیه میکنند درفاصله‌ی نوبت ها اگر احساس بدبختی و ناتوانی کردید،قلم وکاغذ بردارید و ناراحتی‌‌هایتان را بنویسید.و آنهاهم می‌نویسند و احساس بهتری میکنند،اگرچه مشلات از جایشان تکان نخورده‌اند،ایمان می‌آورند به روانشناس و نوبت دیگری میگیرند.

   + گلاره - ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸