|
من لاگ |
توی اتاق دارم سعی می کنم رگ بچه 8 ماهه تپلی را بگیرم برای سرم.پدر،مادر،عمو، مادربزرگ و پدربزرگ بچه چهار چشمی می پایندم.نخواسته اند پرستارها بچه شان را سوراخ سوراخ کنند.منم و اعتماد خانواده بیمار و حیثیت پزشکی ام.رگها زیر چربی ها قایم شده اند.بعد از چنددقیقه کلنجار رفتن در لحظه ای که دل را به دریا زده ام تا سوزن را شانسی فرو کنم،صدای پدر بچه ای که کمک میخواهد مرا از آن مهلکه نجات میدهد. پدر بچه آقای میانسال قدکوتاه با شکم برآمده و سبیلهای چخماقی است.بچه آسمی است و دچار حمله شده است.نیم ساعت بعد با ماسک اکسیژن و ونتولین حالش بهتر شده است.رگ آن یکی مریض را هم پرستارها گرفته اند.سه تا مریض دیگر هم بستری شده اند. برای گرفتن شرح حال دقیق تر پیش پدر بچه می روم.اسم بچه را که میپرسم،جواب می دهد:فرشته مهربون.از سابقه تب و سرفه در چند روز اخیر میپرسم.میگوید:مگرفرشته ها تب می کنند؟از سابقه آسم میپرسم.اشک توی چشمش جمع می شود. چهره اش مرا یاد پدرم می اندازد.تصویر دور و شیرینی که از پدرم داشتم و یادم رفته بود.بابای سیبیلو.بابایی که قویترین و قدبلندترین مرد دنیاس.تنها بابایی که رانندگی بلد است.تنها بابایی که سرکار می رود.تنها بهترین بابای دنیا. همان مردی که حالا در بین مردهای اطرافم قدکوتاهترین است.دیگر حوصله رانندگی ندارد وترجیح میدهد من رانندگی کنم.مرد بازنشسته ای که شب ها زودتر میخوابد و بیشتر وقتها تلویزیون تماشا می کند.همان که بازنشستگی و خاطرات تلخ زندگیش خسته و بی حوصله و افسرده اش کرده... [ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۱ ق.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
بچه که بودیم این بازی را میکردیم.(اما حالا دیگر بازی نبود) دو به دو دستهای یکدیگر را میگرفتیم و هرکدام روی یکی از ریل ها راه میرفتیم.بازی بامزه ای بود.بامزه و شیرین.یکی نمیتوانست خود را نگه دارد و همبازی اش را بدنبال خود می کشید.همبازی یا می فتاد یا می توانست دوست خود را نگه دارد.خوبی اش همین بود.دوست تو،هم بار تو بود و هم یار تو.تو هم برای او همین بودی... اما بدتر از همه وقتی بود که دوستی دوستش را رها میکرد.برای آنکه خود نیفتد،او را رها میکرد.(و همیشه هم یک لحظه پس از او می افتاد)یکی تعادلش را از دست میداد و برای آنکه نیفتد با همه نیروی خود به دیگری،به دستهای دیگری می آویخت،و دیگری یکباره دستش را میکشید و او را رها میکرد.در این لحظه بازی خونین میشد.نیروی کشش رها شده بی پشتیبان،همبازی را،دوست را،به خاکریز کنار ریل پرتاب میکرد و او غلتان غلتان پایین می رفت و بستر سنگ های نوک تیز یا خارهای خشک را میپیمود و ما که به سراغش میرفتیم نخستین چیزی که می دیدیم،رنگ سرخ خون بود برسیمای پریده رنگش.او سخنی نمی گفت،اما نگاهی که ما به همبازی دیگر می کردیم از هر تازیانه ای سوزنده تر بود.
فریدون تنکابنی [ دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٦ ب.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
دارم کم کم مطمئن میشوم که آدم معمولی ای هستم به دنبال یک زندگی معمولی ِآرام. از آن آدم هایی که نیاز به یک خط پایه در زندگی دارند.خط پایه در همه چی.ترجیح میدهم موفقیت هایم قدم مورچه ای باشد تا اینکه یک روز قدم فیلی جلو بروم و ده روز بعدش قدم آهویی برگردم عقب.ترجیح میدهم هر روز دوست باشم تا یک روز معشوق و یک روز منفور. پنج سال آینده را که میبینم،ترجیح میدهم یکی باشم از خیل آدم هایی که در تصاویر آرشیو تلویزیون توی پیاده روها راه میروند.یک دکتر معمولی باشم در یک مطب معمولی که تابلویش چندان به چشم نمیاید با یک منشی معمولی بیمارهای معمولی ام را ویزیت کنم.بعد از کار برگردم به خانه معمولی ام.یک استامبولی معمولی بار بگذارم و مشغول صحبت با دوست معمولی ام بشوم.عوض همه چیزهایی که ندارم،عوض همه معمولی بودن ها آرامش داشته باشم.ثبات داشته باشم. [ شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۸ ب.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
هر کسی اصول خودش را دارد.اصل من هم پایبندی به ارائه تصویر بی نقص از خود است.گفتن این جمله به بدی ِگفتن "من معتاد هستم" است.شاید هم بدتر.فقط من و آن معتاد میدانیم که چه چیزهایی را با چه چیزی معامله کرده ایم.حالا اما چندوقتی است که با تصویرم غریبم.زیادی دوریم از هم و دلیلی نمیبینم بیخودی دنبال خودم بکشمش.جایش باشد تخم مرغ و گوجه هم سمتش پرت می کنم.اما شبیه سایه،ناخواسته به من وصل است. بله من یک "پایبند به ارائه تصویر بی نقص از خود" هستم که تصمیم به ترک دارد. [ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٢ ق.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
هر هفته در رای گیری پارازیت شرکت میکردم این هفته اما نه.این هفته به معدود برنامه ای که وجود من یا عقایدم را به رسمیت میشناخت اعتراض دارم: از نگاه من شخصیت خوب این هفته دو گزینه ناموزون دارد.مجید توکلی در یک گزینه،پگاه آهنگرانی،فاطمه معتمدآریا،مرضیه وفامهر و مهناز محمدی در گزینه دیگر.آیا بنا بوده مجید توکلی را به یاد مردم بیاوریم؟آیا مقایسه ای بین مجید توکلی و پگاه آهنگرانی و معتمدآریا در کار است؟آیا قابل مقایسه اند؟و اصن باید مقایسه شوند؟آیا قرار است به مردم نشان بدهیم که پگاه آهنگرانی که برایتان شناخته شده تر است،بازیگر است،پدر و مادرش این و آنند و ... را بیشتر دل میسوزانید و مجید توکلی را کمتر؟ برای نسل ما که تازه داریم برابری و پذیرش را یاد میگیریم،تازه از دوره "ما و پولدارها" عبور کرده ایم،چنین یادآوری هایی جز آنکه عقب بکشدمان سودی ندارد. ضمنن تقصیر بی خبری(نه بی توجهی) مردم متوجه رسانه هایشان است.یکی از رسانه هایمان هم پارازیت. از نظر من مجید توکلی و پگاه آهنگرانی-در این لحظه- فرقی ندارند.هردو زندانی سیاسی اند در یک زندان.درست نیست ما(در خارج از زندان) آنها را جدا کنیم... [ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٦ ب.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
شاید فکر کنی فاصله ها مهم نیست.شاید فکر کنی از کیلومترها آنطرف تر هم میتوان آنقدر محبت کرد تا محبت دید.میتوان آنقدر بخشید که دلگرم شد.میتوان آنقدر تمرین صبر کرد که از پا افتاد.میتوان آنقدر عشق داد که خالی شد. اما فاصله های دیگری در کار است.فاصله هایی کوتاهتر.کوتاهتر اما واقعی تر: فاصله عشق و نفرت که یک لحظه بیشتر نیست.به اندازه پنج شماره.از حالا تا وقتی پیامت را اشتباه سند کنی. فاصله حماقت و اعتماد... که شاید به زور چندساعتی طول بکشد. فاصله امید و یاس که به سختی به ماه میرسد. فاصله گذشته ای متصل به آینده با گذشته ای مدفون که ... فاصله ی ما تا "من یا تو؟!" [ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٠ ب.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
متلاطم تنها بیکران کاش اقیانوسی نبودم پنجه کشان بر ساحل...
_شمس لنگرودی_ [ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٢ ب.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
مادرم اشتباهاتش را گردن دیگران می انداخت.یکجور نامحسوسی.زیر نقاب قدرت و دانایی مخفی میشد و لباس معصومیت و احترام به دیگران میپوشید و... گذشت.بزرگتر شدم.رسیدم به حالای خودم.مو نمیزنیم باهم. دیروز به این فکر کردم.دیروز فهمیدم چیزی در من تمام شده و من،هنوز با خیالش میدوم.دیروز فهمیدم چه ضعیفم و یاد مادرم افتادم.از صبح که بیدار شدم قیافه ی مصمم تری داشتم و روحیه ای شادتر.چندنفری تشویقم کردند. وراثت چیز عجیبی است. [ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۸ ب.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
انتظار را از بچگی یادم دادند.از آن وقتی که منتظر ماندم و حتی نمیدانستم که میتوانم بپرسم چرا؟ یادم دادند که زندگی "همینه که هست".یادم دادند که اگر مشکلی هست،حلش کن.نپرس چجوری.نگو نمیشود.بعدها که بزرگ تر شدم،عصبانی بودم از پدر و مادرم.اما بخشیدمشان.چون مجبور بورم. این شد که همیشه نپرسیدم چرا.دنبال حقم نبودم.دعوا نکردم.بعد از دو سه برخورد همه میدانستند که من میبخشم.همیشه میبخشم.شاید چون همیشه فکر میکردم مجبورم. گذشت تا رسیدم به آن روزی که هر کدام از آدمهایم کوهی از مشکل بودند.برای لحظه ای لذت،باید ساعتها تحملشان میکردم.تحمل آدم ها را نداشتم.با کمک قرص ها مشکلات را حل میکردم.با کمک قرص ها می بخشیدم. دیگر آن آدم نیستم.فهمیده ام که آدم هایت نباید اینهمه سخت باشند.نباید اینهمه تحمل کنی.باید سرشان داد بزنی.توبیخشان کنی.یا حتی گاهی ترکشان کنی... [ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٢ ق.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
صبح را با خبر مرگ شروع می کنیم دل خوش به اینکه تا شب، مسببش پیدا شود شب که خوابیدیم، گروهی به گروه دیگری تجاوز می کنند صبح دوباره دنبال مسبب ماجراییم تا شب. هر روز هر شب. دلخوشیم در خواب [ جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٤ ب.ظ ] [ گلاره ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |